پدری بودکه دخترشو میفروخت. یه روزدختره فرارمیکنه وبه شیخی که حاکم اون شهربود پناه میبره شیخ به دختره دلداری میده میگه نترس من مواظبت هستم شب وقتی دختره می خوادبره تواتاقش بخوابه میبینه شیخ با بدنی لخت ازدختره تقاضا میکنه که با هم شب رو سرکنن دختره ازکاخ فرارمیکنه میره توجنگل و یه کلبه میبینه که کنارش چندتا پسر نشستن دارن مشروب میخورن ساقی دختررو میارتش کنارآتیش دختره با گریه همه چیزو تعریف میکنه ساقی میگه نترس ما با تو کاری نداریم برو توکلبه بخواب دختره بیچاره باخودش میگه پدرم به من پدری نکرد،شیخ هم خواست بهم تجاوز کنه حالامن توکلبه ی چندتاجوان مست تاصبح چه جوری بخوابم…

دختره خوابش میبره صبح وقتی بلند میشه میبینه چند تا جوان خوابیدن و پتوهاشون رو کشیدن رو دختره تا گرمش بشه که چشش می افته به ساقی میبینه پیک عرق دستشه و خودش یخ زده  و مرده . ساقی تاصبح توسرما بیداربودتا دختره در امان باشه. دختره میره پیش ساقی پیک روبرمیداره میگه :

گر که روزی ز قضا حاکم این شهر شوم
سرهرکوچه دومیخانه بنا خواهم کرد

خون صد شیخ  فدای سر یک مست کنم
تا نگویند که مستان زخدا بیخبرند.

 

رنگ مبهم گرفته ام
نمی دانم راهم به کدام بیراهه میرسد
دست هایم از گرما خالیست
اما خیالی نیست
میگویند اینگونه مقدر شده است
مبهم باشم و تنها
دردهایم آنقدر ساده باشد که قابلیت تعریف برای همگان نداشته باشد
به عدد، 25
به فکر ، نامعلوم
به دل، 9
به درد،100
هیچکدام با هم تناسب ندارد
همین نسبیت است که دنیا را جذاب یا منفور میکند
روزی به پایان میرسد
اما شاید 30سال دیگر
چطور میتوان تحمل کرد؟
مثالِ فراری از زندانی شده ام که رفت
اما کسی منتظرش نبود
برگشت به تنهایی سلول خودش
هدفی نیست
پس چرا ادامه؟؟؟

*گاهی هم اینجوری فکر کنید بد نیست*

*اﻭ ” ﻣـــــﺮﺩ ” ﺍﺳﺖ*
خوابش از تو کوتاهتر و خواب ابدیش از تو طولانی….

*آسایش برایش مفهومش آسایش توست* پس صبح تا شب درپی آسایشی است که سهمش را ازعشق تو میجوید…اگر آنرا دریابی!!

*ﺩستهایش ﺍﺯ ﺗﻮ زبرتر ﻭ ﭘﻬﻦ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ…*
 تاحال به دستهایش نگاه کرده ای ؟ هیچگاه بدون خراش و زخم دیده ای؟
*ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺗﻪ ﺭﯾﺸﻰ ﺩﺍﺭﺩ…*

*ﺟـﺎﻯﹺ ﮔﺮﯾــﻪ ﮐﺮﺩﻥ، ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺳﻔﯿﺪ میشود…*

*او را خراب نکن..!*
*ﺍﻭ ﺭﺍ “ﻧﺎﻣــــﺮﺩ” ﻧﺨﻮﺍﻥ..!*
*ﺁﻧﻘﺪﺭ او را با ﭘﻮﻝ ﻭ ﺛــﺮﻭﺗﺶ اندازه گیری نکن..!*
کمی بوی تنش عرق آلود است  طبیعتش اینست ؛حواسش به بو نیست؛ فکر نان شب است….

*ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧــــﺦ ﺑﺪﻩ ﺗﺎ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺪﻭﺯﺩ…*
انتظار یک فنجان چای تلخ توقع زیادی نیست!!!

از هر مرد ونامردی هرچه شنیده و دیده در صندوقچه قلبش پنهان کرده و آمده .اگر کم حرف میزند نمیخواهد کام تورا تلخ کند.
*ﻓﻘــــﻂ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺭﻭﺭﺍﺳﺖ ﺑﺎﺵ ﺗﺎ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺖ ﺑﺮﯾﺰﺩ…*
آن مردی که صحبتش را میکنم، خیلی تنهاتر از زن است..!

ﻻﮎ ﺑﻪ ﻧﺎخنهایش ﻧﻤﯿﺰند ﮐﻪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺩﻟﺶ یک ﺟﻮﺭﯼ ﺷﺪ، ﺩست هایش را ﺑﺎﺯ کند، ﻧﺎخنهایش را ﻧﮕﺎﻩ کند ﻭ ﺗﻪ ﺩﻟﺶ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺧﻮﺷﺶ ﺑﯿﺎید..!

*ﻣــــــﺮﺩ نمیتواند ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺶ ﮔﺮﻓﺖ، به دوستش زنگ بزند، یک دل سیر گریه کند و سبک شود..!*
*ﻣﺮﺩ، ﺩﺭﺩﻫﺎیش را ﺍﺷﮏ نمی کند، فرو می ریزد در قلبی که به وسعت دریاست…*

آری یک مرد همیشه تنهاست چراکه سنگ صبور همه است و خودشانه ای ندارد که سرش را روی آن بگذارد…
*یک ﻭقت هایـــی،*
*یک ﺟﺎﻫﺎﯾـــﯽ،*
*ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔـــﺖ:*

*”میم” مثل ” مــــــرد “*

ادامه رو لارم نیست بخونید

از اون هایی هست که واسه خودم نوشتم و واسه کسی سودی نداره

فقط واسه اینه که به خودم بگم حرف هامو به یکی گفتم و یکی هم شنیده

[read more=”… ادامه” less=”بستن ادامه”]

عید هم اومد و تموم شد

اما مثل عید های قبل برام پر از شور و هیجان نبود

نه مسافرتی رفتم نه جایی برای عید دیدنی

همش تنها بودم با خودم

تنها چیز مفیدی که این عید داشت فقط و فقط عروسی یکی از اقوام بود ه جاتون خالی حسابی هم ترکوندیم

اما خب ، چه میشه کرد

فقط 1 شب بود

دوباره اون روزها داره برمیگرده

روزهایی که اصلاااااااااااااا حوصله کسی رو نداشتم حتی خودمو

همه چیز کلافه ام میکنه

تنها دلخوشیم و تنها کاری که دوست دارم بکنم اینه برم بیرون و کل خیابونها رو بی هدف بگردم

اخر کار هم برم خیابون مشیر کنار سینما از مغازه کافه سینما اقای صالحی یه ذرت میکزیکی بزرگ و پر فلفل بگیرم و بخورم و بعدش بشینم تا هوا تاریک بشه و بعدش بیام خونه

توی یه جمعی که میشینم ، خودمو کنار میکشیم

از ادم های بزرگ خوشم نمیاد

دلم میخواد اوا و ملینا کارم باشن

سر به سرشون بزارم

بیان توی بغلم

کنارم بشینن و ازشون بخوام برام نقاشی بکشن

با همدیگه بشینیم نقاشیهاشونو رنگ کنیم و هی بهم بگن اگر رنگ میکنی حواست باشه از خط نزنی بیرونا

هی بگه این رنگی نه، این رنگو برن

توی جمع وقتی همه داره با به اصطلاح مزه هاشون دارن 100تا کوفت میخورن من دلم میخواد یه گوشه بشینم یدونه پفک قبیله ای از این بزرگا بخرم و دو دستی و دو لپی فقط پفک بخورم تا اب بدنم خشک بشه

دلم میخواد با اوا و ملینا مسابقه پفک خوری بدین و دست و دهن و صورت و کل اعضا و جوارح رو نورانی کنیم به پفک

ااخرشم با هم دعوا کنیم که کی بیشتر پفک خورده

اصلا برام مهم نیست اطرافیانم بهم بگن نگاه کن با این قد و هیکل از یه بچه هم بچه تره

اتفاقا خیلی از این حرفشون خوشم میاد

اره خیلییییییییییییییی بچه ـم

یه دنیای کوچیک دارم

خواسته ها و ارزوهای کوچیک

یه زندگی ساده و حداقل

بدون تجمل و بی الایش

از “حال” لذت میبرم و جمع نمیکنم که شاید بتونم توی اینده لذتی داشته باشم

پیش بینی ها برای آینده ـم نهایتا واسه 10 دقیقه دیگه ـست

اما هیچکدوم نیست

نیست که من اینطور دلخور و بی حوصله ام

نه اوا هست نه ملینا نه پفک نه نقاشی و نه ادم هایی که مثل بچه باشن

فقط من هستم و تنهاییمو خودم و بی هدفی

بعضی وقتا به خودم میگم کاش مثل ماهی بودم که 3 ثانیه دیگه همه چیزو از یاد میبره

کاش هر 3 ثانیه ، بی حوصلگی و خستگی و تنهاییم رو فراموش میکردم و عمر همه ـشون فقط 3 ثانیه بود

به این وضعیت من، حتی نمیتونم خودم رو توی 1 دقیقه دیگه تصور کنم

چه برسه به اینکه بخوام بودنم توی آینده قراره چی برام پیش بیاد یا اینکه میخوام به کجا برسم

خلاصه…

کاش تموم بشه

زندگی ای که هدهف نداره

 

 

[/read]

این عید ها دیگر مثل سابق پر هیجان و پر از شادی نیست

همه تکراری شده اند

شاید یک روز رسد که عید دیگر تکراری نباشد

عیدتون مبارک :heart2:  

امروز خاصه چون من میخوام که خاص باشه :yes:  

چرا؟؟

چون بهم خیلیییییییییی خوش گذشت و خوش هم خواهد گذشت البته با وجود اینکه دیشب کما زده بودم :Heart1:  

(کما زدن = بی حالی و دپرسی  :scratch: )

همین

فقط خواستم بدونید :lol2:  

بعضی وقتا ، بعضی چیزها واسه حسرته درحالی که نزدیکترین نفر توی زندگی بهت؛ از اون چیز دل زده شده

بعضی وقتا به خودت میگی چرا اون باید داشته باشه و من نه

همه میگن حکمت خداست و این حرفا

اما من میگم نه

بفرض شما فک کن…

اونی که پول داره میره بهشت

چرا؟؟؟

نماز و روزه ی نخونده و نگرفته رو با پول میخره

قراره گناهاش با صدقه و خیریه از بین بره و برعکس بشه ثواب

اما من و تویی که نداریم فقط گناه

بهشت و جهنم هم دیگه پولی شده

حسرت خیلی چیزا به دلت میمونه

این متن ادامه دارد…