ادامه متنم جالب نیست

به درد کسی نمیخوره پس بهتره نخونی چون واسه خودم میخوام بنویسم

بچه اول لَنگِ …

[read more=”… ادامه” less=”بستن ادامه”]

بچه اول لنگ 4-5میلیون پوله و از باباش میخواد بهش قرض بده ( کلمه قرض خیلی مهمه زیرش خط کشیدم) باباش پولی نداره

بچه دوم ماشینش زیر پاشه و دنبال خوش گذرونیه و نگران پول نیست و کم نمیاره اخه همون بابای که واسه بچه اول پول نداشت حداقل روزی 300-400 تومن میریزه به کارت فرزندش :yes:  

بچه اول اگر پول خواست با جواب دندان شکنِ ” خودت برو سر کار، چقدر بهت پول بدم” مواجه میشه

بچه دوم هم با سوال کمر شکنِ ” بابایی پولی چیزی لازم نداری؟؟ ” :spchls:

بچه اول از اونی که بهش میگن  “بابا” میخواد حداقل 1یا 2 میلیون بهش بده ( از همون 4 میلیونی که لازم داره) بازم جواب “پولم کجا بوده؟؟”

اما شب در بین صبحت های پدر و پسر دوم میشنویم که فردا همون پدر میخواد بره “گرامافون” بخره 2میلیون و نیم :hmm:  

یکی نیست بهش بگه اخه تو خیلی لاکچری و دنبال عتیقه و چیزای تزئینی هستی که میخوای بری گرامافون بخری؟؟ :spchls:   دیگه سی دی توی بازار گیر نمیاد اونوقت صفحه های گرامافونو میخوای از … من در بیاری؟؟ :spchls:  

پسر دوم که به استحضار رسیده که ماشینش زیر پاشه

پسر اول با نهایت مکافات میخواد با قرض و قوله و فلان و چنان و قلک و پس انداز، یه ماشین بخره

پدر به فکر می افته چطوری کمک کنه پولشو ازش بگیره :unsure:  

” بیا خودم برات ماشین میخرم” باباهه داره میگه

” پولتو بزار توی حساب من، همون حسابی که دارم 40تومن وام میگیرم که زودتر نوبت وام ـمون برسه”

“خب اونوقت کی وام رو میگیری ؟؟ میخوای چی بخری ماشین برام؟ ” پسر اول نطق کردن

” دیگه حداقل یه ماشین 18-19 تومنی میخریم دیگه ، وام هم تا یه 1ماه دیگه اماده میشه”

” من باید بازم بعد این همه بیام تا 1 ماه دیگه صبر کنم حالا که مصمم شدم ماشین بخرم خودم؟””

” خب یه ماشین خوب میخریم برات دیگه حداقل، ببین، من وام رو میگیرم ماشینمو هم میفروشم یه ماشین نو و خوب میخرم بعد برا تو هم یه ماشین 18-19 تومنی میخرم :laf:

” یا اینکه یه کار دیگه میکنیم، من ماشینمو ( 206SD ) میدم به پسر دومم و ماشین پسر دومم رو میفروشم(206 تیپ5) بعد یه ماشین نو و خوب میخرم بعد برای تو هم یه ماشین 18-19 تومنی میخرم :devil:   “

از اخلاق اون آقا میشه سریع درک کرد که روند کار خرید ماشین نو برای خودش و برای پسر دومش در عرض 2 روز حل و فصل میشه اما قسمت دوم ماجرا یعنی خرید ماشین 18-19 تومنی برای بچه اول تقریبا یه 6000سال نوری در نوبت خواهد ماند + مدت زمان مورد نیاز برای خرید گرامافون و اتمام خوش گذرانی ها پسر دومش

اگر بخاطر مادرش نبود ، بچه اول تا الان میشد 2 سال که خونه نیومده بود :lol2:   و همچنین تنها دلیلی که میتونست بچه اول رو از خونه به بیرون از خونه فرار بده واسه 2 سال و بیشتر، دقیقا همین عشق پدری هست مه در بالا به استحضار سروران رسید :mail:  

 

 

[/read]

 

 

 

 

 

 

دیگه بی بی نیست

کسی که برای همه بی نهایت مهم بود

کسی که از همه برای من مهمتر بود

کسی که همیشه توی جمع میگفت” امید از همه عاقلتره”

کسی که هوای همه رو داشت اما هوای من رو بیشتر و یواشکی

کسی که باعث میشد همه دور همجمع بشن حتی شده به بهونه تنها بودن بی بی

هیچوقت یادم نمیره وقتی پای قلیونش بود و برام داستان تعریف میکرد

هیچوقت اون خنده های خوشگلش یادم نمیره

هیچوقت یادم نمیره اون دست بی جونش رو که توی پارچه سبز می بست همیشه

یادم نمیره همیشه برای همه شیرینی و شکلات توی جیبش داشت اما برای من ، توی کمدش چندتا خوبشو قایم میکرد

دیگه خونه ی بی بی نمیرم

خونه ای که توش بی بی نباشه دیگه خونه نیست

یه ویروونه ی به تمام معناست

بی بی خوبم دلت بی نهایت برات تنگ میشه

خدا روحت رو شاد کنه

میدونم که منتظر این لحظه بودی و وقتی حرفش رو خودت میزدی دل همه آتیش میگرفت و کسی اصلا دوست نداشت این روز رو ببینه

اما انشاالله که این روز ها جات خوب باشه و خدا تو رو با امام حسین و حضرت ابوالفضل که همیشه سر سجاده صداشون میزدی محشور بشی

لبخند خوشگل و مهربونت همیشه به یادم میمونه

 امروز ششمین روزیه که نبودی

تنها رفتی و کلی خاطره برای ما به جا گذاشتی

تو تنها کسی بودی که برام مونده بود :Heart1:   :Heart1:   :Heart1:  

 

پدری بودکه دخترشو میفروخت. یه روزدختره فرارمیکنه وبه شیخی که حاکم اون شهربود پناه میبره شیخ به دختره دلداری میده میگه نترس من مواظبت هستم شب وقتی دختره می خوادبره تواتاقش بخوابه میبینه شیخ با بدنی لخت ازدختره تقاضا میکنه که با هم شب رو سرکنن دختره ازکاخ فرارمیکنه میره توجنگل و یه کلبه میبینه که کنارش چندتا پسر نشستن دارن مشروب میخورن ساقی دختررو میارتش کنارآتیش دختره با گریه همه چیزو تعریف میکنه ساقی میگه نترس ما با تو کاری نداریم برو توکلبه بخواب دختره بیچاره باخودش میگه پدرم به من پدری نکرد،شیخ هم خواست بهم تجاوز کنه حالامن توکلبه ی چندتاجوان مست تاصبح چه جوری بخوابم…

دختره خوابش میبره صبح وقتی بلند میشه میبینه چند تا جوان خوابیدن و پتوهاشون رو کشیدن رو دختره تا گرمش بشه که چشش می افته به ساقی میبینه پیک عرق دستشه و خودش یخ زده  و مرده . ساقی تاصبح توسرما بیداربودتا دختره در امان باشه. دختره میره پیش ساقی پیک روبرمیداره میگه :

گر که روزی ز قضا حاکم این شهر شوم
سرهرکوچه دومیخانه بنا خواهم کرد

خون صد شیخ  فدای سر یک مست کنم
تا نگویند که مستان زخدا بیخبرند.

 

رنگ مبهم گرفته ام
نمی دانم راهم به کدام بیراهه میرسد
دست هایم از گرما خالیست
اما خیالی نیست
میگویند اینگونه مقدر شده است
مبهم باشم و تنها
دردهایم آنقدر ساده باشد که قابلیت تعریف برای همگان نداشته باشد
به عدد، 25
به فکر ، نامعلوم
به دل، 9
به درد،100
هیچکدام با هم تناسب ندارد
همین نسبیت است که دنیا را جذاب یا منفور میکند
روزی به پایان میرسد
اما شاید 30سال دیگر
چطور میتوان تحمل کرد؟
مثالِ فراری از زندانی شده ام که رفت
اما کسی منتظرش نبود
برگشت به تنهایی سلول خودش
هدفی نیست
پس چرا ادامه؟؟؟