سلااااااااامم

خب از کجا شروع کنم؟؟ :yahoo:   یادمه تو پست های قبلی یه سری چیا رو گفتم اما چیا بود یادم نیست :lol:  

تقریبا از اول داستان میگم

سه رو اول که کلا هیچ :spchls:   اخه همش خوردیم و خوابیدیم

بعدش رفتیم “ساتِر” لباس و تجهیزات و همه چیز گرفتیم با یه کوله که باور کن تقریبا یه 40-50 کیلو شدن :spchls:   همه رو ریختیم توی کوله انداختیم بر دوش مبارک و اومدیم از اون روز بصورت رسمی سرباز اموزشی شدیم بعد اسلحه بهمون تحویل دادن که 24 ساعته باید دستمون میبود که این خیلی ظلم بود اخه بعد از یه هفته فکر میکردی کلاشِ 3 کیلویی اندازه 1 تن شده :rain: از همون اول با بچه ها اشنا و دوست شدیم و خداییش 50 نفر اول از 120 نفر میشه گفت بی نهایت با هم خوب بودیم و پایه هر نوع خرابکاری و ازار و اذیت :lol:  

خداییش اینقدر که به من توی اموزشی خوش گذشت توی عمرم خوش نگذرونده بودم

من با وزن 59 کیلو رفتم با وزن 65 برگشتم :lol:   حالا باور هی باور نکنید که میگم خوش گذشته :spchls:   اقا سختی داشتا اما خیلی حال کردیم :hmm:  

خب از هفته اول بود که نظام گرفتم و به ترتیب کد سازمانی به خط شدن رو یاد دادن و از همون روز بود که بی نظمی گروهان 23 بر همگان اثبات شد :lol:

تا اخرین روز های اموزشی هم سعی داشتن ما رو از این انظباط منحصر به فرد در بیارن اما ما بیدی نبودیم که با این تنبیه ها بلرزیم :lol:  

[read more=”… ادامه” less=”بستن ادامه”]

اقا ما صبح حوالی ساعت 4 برا نماز بیدار میشدیم میرفتیم نماز خونه و بعد از نماز هم صبحونه بود بعدش ساعت 5 یا 6 تا ساعت 7-8 میخوابیدیم و بعدش باز باید به خط میشدیم و میرفتیم واسه کلاسا

اقا همه گروهان ها به خط شده بودن داشتن نظام میگرفتم اونوقت ما تازه میرسیدیم بعدش تا میرسیدیم میرفتیم روی جدول های کنار بلوار پادگان مینشستیم که باعث میشد همه فرمانده ها عصبانی بشن که ما عین خیالمون نیست که باید بریم سر کلاس :lol: بعد ازکلی سر و صدا ، به زور به خط میشدیم و نظام میگرفتیم اما تا دستور ” قدم- رو ” میدادن ما انگار ثانیه اول دوباره به هم میریختیم و شروع میکردیم به صحبت کردن که این مورد رو هم تا اخرین روز اموزشی، هیچکدوم از فرماندهین نتونستن حریف ما بشن :lol:

خلاصه میرسیدیم به محل برگزاری کلاسها و روز های خوشِ خوابیدن میان وعده :heart2:   :heart2:   :lol:   :lol: حالا یعنی چی؟؟؟

اقا ما یه کلاس داشتیم به اسم عقیدتی :laf:  

یه مربی روحانی داشتیم باور کن داداش دوقلوی همین روحانیه هست که میاد توی ضلال احکام :lol:   :lol:  

توی لهجه یزدی “نَه” رو به کسره میگن . یعنی میگن ” نِه” :laf:   واسه این که این حاج اقا زیاد نه نه میگفت ما هم دیکه بهش میگفتیم “حاج اقا نِه نِه ” :lol:  

اقا ما میرفتیم سر کلاس حاج اقا نِه نِه همه میگرفتم میخوابیدن اما خب خوابیدن سر کلاسا ممنوع بود جون خودمون :lol:  

یه بار یکی ازش پرسید با حاج اقا ضلال احکام برادر هستن یا نه ؟؟ :lol:   اینقدر این سوالو ازش پرسیده بودن که عصبانی شد و گفت دیگه نمیزارم کسی سر کلاسم بخوابه و هرکی خوابید تنبیه میشه اما خب ما گروهان 23 بودیم و ما رو دسته کم گرفته بود فکر کرد میترسیم :lol:   یه بار سر کلاس خواب بودم یه لحظه چشمامو باز کردم دیدم از 75 نفر ،72 نفر از جمله خودم خواب هستیم و فقط 3 نفر که خیلییییییییییییییییییییییییییییی مذهبی بودن و جلو مینشتن بیدار بودن منم تا صحنه رو دیدم فورا سرمو انداختم پایین و باز به خواب فرو رفتم که نکنه یوقت ببینه منم بیدارم و منو بگیره به حرف و نزاره بخوابم :lol:  

اقا جوری شده بود که بچه ها ساعت هایی که کلاسِ خواب داشتیم رو از حفظ بودن تا برنامه سه هفته بعدمون :lol:   و فقط از هم میپرسیدم که سر کدوم کلاس باید بریم بخوابیم؟؟ :lol:  

اقا هفته های اخر این حاج اقا نه نه دیگه زرنگ شده بود بچه ها رو بیدار میکرد نامرد :lol:   اما من زرنگتر بودم. چرااا؟؟؟؟؟؟

اقا بچه کوچیکا رو دیدی موقع مشق نوشتن روی زمین دراز میکشن و سرشون رو میزارن روی دستشون و بعد مشق مینویسن؟؟ من روی صندلی بودم سرمو میزاشتم روی ارنج دست چپم و میخوابیدم و  خودکار هم توی دست راستم روی دفترچه ام بود و بعد از دو روز عادت کردم که موقع خواب دفتر چه رو خط خطی کنم که یکی ندونه فکر میکنه دارم یادداشت میکنم :lol: :lol: اقا اصلا کسی نمیفهمید من خوابیدم تا این حد که اخر کلاس بچه هایی که نیمه خواب بودن و نیمه بیدار بهم گفتم که اقا تو همشو مینویسی دقترچه ات رو بده ما هم از روش بنویسیم :spchls:   اقا منو میگی، متحیر که اینا چی میگن؟ من کِی چیزی نوشتم؟؟ :spchls:   تا بهشون گفتم اقا من که همش خوابم و خلاصه ترفندو براشون شرح دادم :lol2:

و اینگونه بود که همه دوستان لعنت گویان به من و متحیر از ترفندم و بیان اینکه حاج اقا چقدر من رو تحسین کرده که دارم همه صحبت هاشو یاداشت میکنم توی خواب، خشتک دران به سمت بیرون و برای کلاس بعدی رفتن :spchls:   :lol:  

خلاصه اینطوری بود که کلی از روزها، کمبود خواب ما اینطوری تامین میشد :yahoo:  

کلاس های بقیه مریبا هم یا خیلییییی خشک بودن و حوصله سر بر یا خیلییییییییییییی باحال بود که در همین دو مورد بچه ها یا به اجبار بیدار بودن یا با اشتیاق بیدار میموندن مثلا سر یه کلاس به اسم “تخریب” که راجع به بمب و نارنجک و این چیزاست اقا ، یه نارنجک اموزشی ( از جنس پلاستیک و قدرت کمتر و بدون ترکش) ترکوندن همه بچه ها خشکشون زد و همچنین من :lol:   بچه ها به حالت عادی برگشتن اما من همچنان خودمو مثل یه ادم که خشک شده نگه داشتم ( واسه مسخره بازی :lol:   :devil: ) مربی صدام زد فقط چشمامو تکون دادم بعد یکی از دوستام اومد منو تکون بده که مثلا از شُک بیام بیرون یهویی من بهش گفتم ” بهم دســـــــــــــــــــــــــــــتـــــــــــــــــــــــــــ نزن وگرنه همه جا قهوه ای میشه :lol2: ”  اقا کل کلاس منفجر شد از خنده :lol:

یا یه بار دیگه سر یه کلاس دیگه یادم نمیاد چی بود . شاید تاکتیک بود اخه مربی اون هم خیلییییییییییییییییییییییی اوضاع خنده بود بهمون گفت چرا شما 23ای ها اینقدر بی نظم هستید؟؟ :unsure:  

منم با قاطعیت تمام گفتم ” جناب ما کجامون بینظمه؟؟ ما در بی انظباتیمون یه نظم خاص هست که تونستیم توی این 2 ماه اموزشی بی نظمی خودمون رو حفظ کنیم :spchls:   ”  اقا این حرفو زدم انگار با خاک یکسانش کردم بچه ها میخندیدن  مربی هم بهم گفت بتمرگ که شما 23 ای ها به جز بی نظمی، حاضر جواب هم هستید نمیشه هیچی بهتون گفت که باز هم یکی از دوستام بلند شد گفت ” شما نباید چیریک های 23 رو دست کم بگیرید :yahoo:   ” اقا مربی با لبخند و با ارامش در کلاس رو به سمت محو شدن در افق ، ترک کرد هفته بعد یکی دیگه به جاش اومد تا کاشف به عمل اومد که اونم گفته من سر کلاس این خل چلا نمیرم :lol: اقا خب مگه ما چیز بدی بهش گفته بودیم که ناراحت شده بود؟؟ :-(   :unsure:   :hmm:  

اقا از اینا بگذریم برسیم سر کلاسای عملی البته اگر باز چیزی یادم بیاد کِر و وِرِش ( گوشه کنارش) بازم تعریف میکنم :mail:  

اقا دیگه کلاس های تئوری تقریبا تموم بود و کلاس های عملیمون بیشتر میشد مثل تیر اندازی و رزم شبانه و سینه خیز رفتن و ارایش های تاکتیکی رو بصورت عملی انجام دادن

اقا قرار بود برا درس تاتکیک بریم استتار و اختفا و این چیزا رو تمرین کنیم

رفتیم تا وسط یه بیابون و 6 گروه از 12 گروه تاکتیکی کلاسمون رو ( که ما جزءش بودیم ) رو گقت برید یه جا مخفی بشید( اختفا) ما هم 30 نفری رفتیم پشت یه خاک ریز که از اون 6 گروه دیکه که قرار بود از دیدشون مخفی بشیم تقریبا 1 کیلومتر فاصله داشت مخفی شدیم در صورتی که فاصله هم نفر از ما برای اختفا باید جوری میبود کهاگه یه نفر لو بره بقیه لو نرن اما خب ما 30 نفر پشت یه خاک ریز کوچیک بودیم :hmm:   اقا اونجا اینقدر با سنگ همدیگه رو زدیم و کلی تعریف و کااری ناشایست کردیم که در عرض 2 دقیقه لو رفتیم و مربی میخندید میگفت صداتون تا این فاصله توی اون بیابون اروم و ساکت به گوشش میرسیده که چی میگفتیم چیکارا میکردیم :lol:   یکی از بچه ها هم گفت استاد صدا اشکال نداره خدا رو شکر بو بهتون نرسیده :lol:   :lol:   :lol:  

مربی هم ادم پایه ای بود کلی خندید و گفت دفعه بعدی توی یه اتاق زندانیتون میکنم تا ادم بشید حداقل :lol: اما خب شوخی میکرد و این کارو نکرد ما هم که همیشه اصا آدم بودیم خب :spchls:   :hmm:   :laf:  

اینم به عنوان اخرین خاطره این قسمت بگم و برم یکم بیرون بچرخم ، خونه تنهایی حوصله ام سر رفت و انگشتامم درد گرفت :spchls:  

اقا جمعه ها در اختیار خود بودیم و کاری بهمون نداشتن

اقا با رضا ارشد گروهان و چند نفر دیگه بعد از نماز و صبحونه که همه برگشتن که تا ظهر بخوان ،وقتی مطمئن میشدیم که خوب به خواب عمیق رفتن ، گوشی تلفن اسایشگاه رو از پریز در اوردیم و گرفتیم توی دستمون.

اقا میرفتیم بالا سر بچه ها و با یه صدایی که انگار عجله داره صداشون میزدیم:

فلانی فلانی :wow: بابات زنگ زده الان پشت تلفنه بگیر باهاش حرف بزن تا قطع نشده :-)   :hmm:   :lol2:  

اقا خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی حال میداد :grnstr:   :lol2:   :lol2:   :lol2:   :lol:   :lol:   :lol:   :lol:   میترکیدیم از خنده

اقا اینا گوشی رو میگرفتن توی دستشون و شروع مرکدن به الو الو کردن تو خواب :lol:   :lol:  

الوو؟ الو؟ بابا؟؟ سلام .

بابا؟؟؟ صدات نمیاد الو؟؟ :lol:  

اقا یکیشون بود دقیقا 7 دقیقا داشت با تلفن حال و احوال میکرد و از دختر عمه اش سوال میکرد احوالشو میپرسید اخه میخواستش :lol:   اقا ما یه دست روی دل یه دست روی دهن و کفِ اسایشگاه از خنده مرده بودیم من که چشمام اشک می اومد و اینقد خندیده بودم که دلم درد گرفته بود شدیدا و چشمام هم میسوخت- :lol:  

اقا بعدش که بیدار میشدن و میدیدن مسخرشون کردیم بصورت وحشیانه ای میخواستن ما رو بخورن :swr:   :swr:   :lol:   :lol:  

اقا دوره اموزشی بی نظییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییر بوددددددددددددد :rain:   :rain:   :rain:   :rain:   :cry:   :cry:  

اقا اینقدر خاطره هم هست که نمیشه گفت اخه سانسوریه مثلا روزی که با اتوبوس رفتیم توی شهر واسه یه سخنرانی و موقع برگشت چه کارا که نکردیم ( از مواردی بود که من بی نهایت خندیدم مثل جریان تلفنه :lol:   )

جریان حمام رفتنمون و اومدن فرمانده و در کسایی که اهنگ میخوندن رو قفل کرد :lol:  

جریانِ شایعه نویسی پشت در های دستشویی :lol:  

جریانات حرف های سردار و مسخره بازی های ما :lol:  

جریان ” ارشد ” بازی های بچه ها :lol:  

جریان شب اخرِ دوره فرمانده دسته که بعضی ها واسه … و ما واسه خوش گذزونی براش جشن گرفتیم و برنامه های این جشن :lol:  

و…

و…

و…

و…

:cry: :cry:   :cry:  

اخی ای خدا :cry:  

دیگه هیییییییییییییییییییییییییییییییییچوقت تکرار نمیشه

تکرار نمیشه 120 نفر یه جا باشیم و همین 30 نفر خیلیییییییی پایه دوباره دور هم باشیم حداقل تا دو سال دیگه که سربازی تموم بشه :cry:  

اون همه مسخره بازیا

دیگه تکرار نمیشه که یه جا باشم که از 120 نفر توی اسایشگاه نزدیک به 100 نفرشون منو بشناسن و معروف باشم به کسی که رک حرفشو میزد و چند بار همه بچه ها رو جمع کرد و حرف زد براشون بلکه یکم به خودشون بیان و خداییش بعد از اون صحبت من و صحبت رضا بود که همه با هم بی نهایت خوب شدیم

:cry:

درسته الان 8-9 روز گذشته اما بخدا به عشقم قسم دلم برا همه چیز و همه کسی تنگ شده

دلم میخواست و میخواد زندگی همونجا می ایستاد

:cry:

خوش گذشت و زود گذشت.

رفیقای ناز و خوب و با مرامم میدونم شاید این متنو اصلااااااااااااا نبینید اما ارزوی سعادت و خوشبختی و موفقیت میکنم براتون و دلم میخواد باز هم دوباره دور هم جمع بشیم :kiss:  

اگر قرار شد قسمت یا قسمت های بعدی روی بنویسم چندتا عکس هم میزارم از خودم و دوستام :good:   :laf:  

در نظر دارم قسمت بعدی از روز های اردوی اخر دوره اموزشی بگم و کار هایی که کردیم که همه عملی بودن و رزمایش در اخرین روز اردو :laf:  

دلم بی نهایت برای اموزشی و دوستام تنگ شده

قسم میخورم اگر میگفتم گروهان 23 رو دوباره جمع میکنیم اما با این شرط که همه برن لب مرز و جاهای خطرناک مطمئنممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم اولین نفر خودم و بعدش بقیه دوستام همه قبول میکردیم حتی تا اخر عمریکجا اما با هم باشیم :Heart1: :Heart1: :Heart1: :Heart1: :Heart1:

با اجازه من برم به چندتتاشون زنگ بزنم که حال و هوام عوض شه و بعدش برم بیرون بگردم یکم روحیه بگیرم :rain:  

شب همگی بخیر و خوشی :heart2:   :rose:  

[/read]

سلااااااااااااااااااااااااامم به همه دوستان عزیزززززززززززززززز :rose:   :rose:   :rose:   :rose:  

من دوباره برگشتم با پست های بَسی طولانیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی تر از 2ماه دوره اموزشی و اندازه 20سال خاطره و حرف :lol:  

اول از همه این پست واسه کسایی هست که اعزامی 1/8/95 به بعد هستن یعنی دوره 196 به بعد

من خودم دوره 195 بودم :laf:  

خاطره و اتفاقاتی که افتاده رو هم توی چند پست براتون میگم کلا فیض ببرید :lol2:  

اول میریم سراغ دوستام اعزامی:

همیشه و همه جا گفتن و نوشتن که چی ببرید و نبرید :spchls:   منم بازم میگم + چندتا چیز که شاید بگید عجیبه اما شاید به دردتون بخوره :laf:  

موارد لازم برای اعزام به پادگان و دوره اموزشی :

1- پونز و سنجاق قفلی حداقل 2 بسته (برا انکارد تخت) البته من توی کمدم به اندازه 2 بسته پونز گذاشتم واسه نفر بعدی ، نفر بعدی ، خوش به حالت :lol:  

2-ماژیک + خودکار ( به کسی هم میدیدشون حتما پس بگیرید مثل من سگ خور نشه گیر خودتون نیاد و گیر کنید :hmm:   :spchls:   )

3- یه رو انداز یا پتوی مسافرتی سبک حتماااااااا ببرید که انکارد تختتونو هر روز نخواید باز بسته کنید و به هم بخوره ( واسه منِ شیرازی خیلی این رو انداز کار ساز بود :lol:   )

محض اطلاع اقایون امریه یه ملحفه هم ببرن که محلفه تختشون کثیف نشه و هر روز نخوان بشورنش اخه امریه ها 1 ملحفه دارن و کلا توی کل لوازم، نصف لوازم بقیه رو دارن مثلا من 3 دست لباس کار ( همون لباس سربازها) رو دارم اما امریه ها فقط یکی دارن ;-) البته بوفه بهتون به قیمت 18هزار تومن میفروشه اونجا :lol2:  

4- توی این فصل سرد اقایون امریه حتما لباس گرم ببرن چون اورکت هم نمیدن بهتون :lol2:  

5- خوراکی هم هرچی خودتون صلاح بدونید هرچی هم کم بیارید توی مرخصی های ساعتی میتونید برید و بخرید از شهر ( من 2 کیلو شکلات میوه ای  + چندتا چی دیگه بردم :lol:   )

6- کِش هم که همه جا گفتت و منم میگم حداقل 2 متر کفایت میکنه

7- یه چی عجیب اما شاید بد نباشه بدونید دیگه تصمیم با خودتونه :unsure:   از این محافظ های دست و زانو واسه اسکیت سوارا هستا ، دیدید؟؟ از اونا یا شبیه اونا :spchls:   حالا چرا؟؟ :laf: یوقت اگر قرار بود تنبیه بشید یا مخصوصا توی درس تاکتیک قرار شد توی خاک و سنگ ، سینه خیز و خیز x ثانیه برید زانوها و ارنج دستتون داغون میشه پس خودتونو ایمن کنید :lol:  

8- کفی طبی و نرم و خوب برای کفِ پوتین که شدیدا لازمه چون بدون این مورد پاهاتون کاملا از دست میره :spchls:   :lol:  

9- یه دستمال کوچولو برای تمیز کردن پوتین در مواقع اضطراری ( جون خودمو خیلی نجات داده ;-)   )

10-ساعت مچی از اینا که آلارم داره حتماااااااااااا ببرید خیلییییییی لازم میشه برا بیدار شدن سر صبح مخصوصا برای زودتر بیدار شدن و به دستشویی رفتن :spchls:   :lol:  

11- لیوان در دار پلاسستیکی نشکن ( اگر هم بتونید فلاسک مسافرتی ببرید تو که دیگه بهتر ، البته تو بردنش مشکل نداره اما لیوانو به هرحال لازم دارید :laf:   )

12-سوزن ، نخ (قهوه ای روشن باشن عالیه ) ، قیچی ، نوار چسب ، دست مال کاغذی رولی ، کیسه فریزر ( مخصوصا برای اردوی اخر دوره حتما داشته باشید که هی نخواید یقلوی بشورید :lol:   یَقلَوی = همون ظرف اش خوری سرباز :lol:   )

انواع قرض ضد حساسیت سرما خوردگی چرک خشک کن تمام تجهیزات ضد سرما خوردگی و تقویتی و مولتی ویتامین ( خودم حتی گل ختمی و اویشن و 4تخمه هم برده بودم ، اینقدر من مجهز بودم :lol:   )

13-همیشه 40 تومن پول نقد داشته باشید  + کارت عابر بانک + کارت ملی

14- دیگه فعلا یادم نمیاد :spchls: اها قاشق چنگال و یواشکی یه چاقو :hmm:  

15- اگر مثل خودم شامپو یا صابون خاصی رو استفاده میکنید

16- دیگه واقعااااااااااا هیچی یادم نمیاد اما این پست رو بخونید شاید وسط کار یه چیز جدید یادم اومد :hmm:  

خب بریم سراغ بقیه بحث ها

وضعیت غذا نسبت به جاها دیگه واقعااااااااااااا خیلی خوبه

رسیدگی به سرباز ها واقعا خوبه

نظافت خوبه

آدم باشید، اذیت نمیشید ( برعکس خودمون که ادم نبودم و باز هم اذیت نشدیم اخه خداییش بچه ها خیلیییییییییییییییییییییییییییییی پایه بودن با هم :lol:   )

توی لوازمی که بالا نام بردم به غیر از اونا هیچ چیز دیگه نمیخواد بیارید چون همه چیز بهتون میدن ( امریه ها یه سری موارد رو ندارن یا فقط 1 عدد ازش دارن برخلاف ما که حتی ببخشید شورت هم بهون 5تا دادن :spchls:   :lol:   )

اما کدوم گردان برید؟؟؟

اینجانب خودم  در گردان 2 بودم

توضیح میدم که خودتون انتخاب کنید

گردان یک که کلا واسه خاتم میباشد ( افراد مشمول خودشو میفهمن جریان چیه :spchls:   سیکوریته)

گردان دو و سه باقیست

اقا شما از کدوم دسته افراد هستی؟؟؟

1- بی اندازه منظم و حساس به الودگی های کوچیک و سر و صدا و شلوغی و دارای نظم زیاد و نیاز به نظافت فردی  و عمومی بالا و زیاد و اینکه مقرراتی بوده و با نظام مقرراتی و خشک حاکم در محیط مشکلی ندارید؟؟

2- گروه یک نیستید :spchls: یعنی چی؟؟ :lol:   دنبال عشق و حال و خیلی حساس نیستید

برای گروه یک پیشنهاد ما به شما گردان 3 میباشد :spchls:  

برای گروه دوم هم گردان 2 :kiss:   :heart2:   :Heart1:   :heart:   :heart:  

اقا گردان دو عشق منه :lol:   توی پست های بعد میگم چرا :lol:  

اقا اگر گردان ها توی دوره 196 عوض شد به من فحش ندیدا :spchls: اخرین بار گردانها محلشون ، 2 سال پیش بوده که عوض شده :spchls:  

اقا اگر سوالی هست بپرسید من همینجا جواب میدم

خاطرات رو توی چند پست بعدی مینویسم :lol2:  

ما را دنبال کنید :lol2:  

فقط یادتون باشه از اقای جعفری توی گردان 2 از گروهان 23 دوره 195 اصلا سوال نپرسید که میزنه شَل و پَلِتون میکنه :lol:   :lol: