کلافه ام…

روزهاست که در تنهای ام، گم شده ام…

دیگر من، منِ سابق نیستم…

مثل قبل ، پر از هیجان نیستم…

پر از شیطنت نیستم…

انگار منتظر چیزی هستم که مقرر شده هیچوقت اتفاق نیفته…

[read more=”… اگر حوصله ندارید، نخونید” less=”بستن ادامه”]

تمامِ من ، حبس شده توی یه اتاق

خیلی وقته حس و حال قبل رو ندارم

چیزی نیست که بتونه من رو حتی واسه تمام یک روزِ کامل، شاد نگه داره

هرکاری میکنم تا از این حسِ تنهایی ، جدا بشم و فراموشش کنم 

بشم همون ادم سر به هوایِ بیخیالِ چند سال قبل

همونی که هر روز سرش به یه کاری بند بود و همه حسرت خوشی و بیخیالی و شور و نشاطشو میخوردن

هنوز که هنوزه، ظاهر خودم رو دارما

بیرون از اتاقم، توی دیدِ همه، خوبِ خوبم اما خب کی از دل ادم خبر داره؟

همین چند روز پیش، یکی از همکارا با خانوم و بچه  کوچیکشون اومده بودن خونه ی ما

البته من بیرون بودم و خبر نداشتم بعد که اومدم خونه، مامانم گفت فلانی اینجا بود و خیلی دلش هم میخواست تو رو ببینه

هم خودش و هم خانومش از ادم های خیلی خوش برخورد و خوش تعریفی هستن

تعریف از من شده بود که گفته بودن :

امید پسر خیلی اجتماعی و فوق العاده ایه و خیلی مهربونه و کلی از این حرفا

(البته شما هم باشی ، به مامانو بابام که بدِ منو نمیگید و برعکس چندتا چیز هم اضافه میکنن معمولا )

این ها رو مامانم داشت برام تعریف میکرد

مامانم طفلک از حالم خبر داره و میدونه که اصلا خوب نیستم

اینو هم میدونه که  با اینکه تقریبا تمام حرف های خوب و بدم رو بهش میگم اما بازم چندتا جمله هست که همیشه ته دلم برای خودم قایم میکنم و به زبون نمیارم

همینطور داشت حرف میزد و من هم گوش میدادم و یه لبخندِ رضایت از حرف هایی که میشنیدم

توی دلم به خودم گفتم: منِ اجتماعی؟؟ اون امید واسه خیلی وقت پیش بود.

الان با خودش خلوت میکنه

تنهایی میرره بیرون

اونقدر جمله های نگففته ای توی دلش هست که …

دلم به حال خودم سوخت

این روزا شدیدا به هم ریختم

تا اشک توی چشمام حلقه زد، صورتمو برگردوندم سمت لپ تاپم

دوست ندارم حتی مامانم ،بببینه اشک توی چشمام حلقه زده

اما خب …

سریع فهمید اما چیزی بهم نگفت جز اینکه بلند شد و از اتاق که داشت میرفت بیرون گفت : شب چی دوست داری واست درست کنم؟

توی فکر بودم

اینکه من یه روزی یه کسی بودم پر از حس هیجان واسه امتحان کارهای تازه و پر خطر ، یه ادم پر از حس شیطنت و پایه ی خرابکاری

یه ادم که توی جمع همه دوستاش مشهور بود که از همه خوش خنده تره و حتی توی حالت عادی هم یه بلخند رو لبش داره

یکی که اگر به پست یه نفر میخورد و سر یه موضوع با هم بحث میکردن ، کم نمی آورد و وقتی صبحت های طرف براش مجذوب کننده بود، تا صبح  هم باشه دلش میخواست صبحت کنه و خسته نمیشد

یکی که تا یه بچه ی کوچولوی ناز و خوشگل میدید مثل اینکه تا حالا اصلا ادم ندیده باشه ذوق میکرد و دلش میخواست بچه رو توی بغلش بگیره و سر به سرش بزاره و گازش بگیره

اما حالا چی؟؟؟؟؟!!!!!

الان فکرش درگیره خیلی چیزاست

توی دلش پر از حرف نزده و پر از غمه

غمی که اوندقر زیاد شده که گاهی وقتا ، ناخوداگاه چشماشو پر میکنه از اشک

دنیای بزرگش الان شده فقط یه اتاق 3در4

کارش این شده که خودشو گول بزنه فقط فیلم ببینه و توی اینترنت بگرده تا حرف های دلش ته نشین کنه و یادش بره

  خسته شدم

تا کِی باید اینطوری ادامه بدم؟

دلم میخواد روی تختم دراز بکشم و چشمامو بدوزم به سقف

چشمام باز باشه اما من دیگه چیزی نبینم

کاش میتونستیم خودمونو تعویض کنیم

خدا بیا جاتو با من عوض کن

میخوام ببینم تو چند روز میتونی طاقت بیاری و من هم بفهمم چرا باید زندگی من اینطوری بگذره

حسِ خوبی ندارم

اصلا نمتونم حسمو بنویستم

بیخیالش حتی نوشتن هم منو از خودم دور نمیکنه

واسه این پست بسه

دیگه حسش نیست که ادامه بدم به نوشتن

:stars:   :stars:   :stars:   :stars:   :stars:   :stars:   :stars:  

فدای سرت، نباشه غمت…

نری و یادت رفته باشه تنت…

نشینه خاکستر کنار لبت…

فدای سرت عزیزم ، نباشه غمت…

:Heart1:

Sick Of Crying

Tired Of Trying

Yes…

I’m Smiling

But Inside…

I’m Dying

[/read]

اصلا دیگه حسش نیست :)

فکرم درگیره

اعصابم خورده

حالم خرابه

فقط لبام خندونه

مگه من چند کاره ـم؟؟؟ :)

 

:stars: :stars: :stars: :stars: :stars: :stars: :stars:

was once sad and lonely,
Having nobody to comfort me,
So I wore a mask that always smiled,
To hide my feelings behind a lie.

Before long, I had many friends;
With my mask, I was one of them.
But deep inside I still felt empty,
Like I was missing a part of me.

Nobody could hear my cries at night,
For I designed my mask to hide the lies.
Nobody could see the pain I was feeling,
For I designed my mask to be laughing.

Behind all the smiles were the tears
And behind all the comfort were the fears.
Everything you think you see
Wasn’t everything there was to me.

Day by day
I was slowly dying.
I couldn’t go on,
There was something missing..

Until now I’m still searching
For the thing that’ll stop my crying,
For someone who’ll erase my fears,
For the person who’ll wipe my tears.

But till then, I’ll keep on smiling.
Hiding behind this mask I’m wearing.
Hoping one day I can smile,
Till then, I’ll be here…waiting.

Source: http://www.familyfriendpoems.com/poem/my-mask-that-always-smiled

 
 

 

سلام اینجانب مینا هستم یه عدد بچه

یواشکی و به دور از چشم امید میخوام براش یه پستِ کوچولوی غافلگیر کننده بزارم :kiss:   :hmm:   :laf:   :Heart1:   :heart2:  

باشد که یک نفر ببینه و از گِردِ امید من پراکنده بشه :devil:  

هوا را هر چقدر نفس بکشی …
باز هم برای کشیدنش…
بال بال میزنی!!!
مثل تو…
هر چقدر که باشی…
باز باید باشی!
میفهمی چه میگویم ؟؟؟؟
بودنت مهم است…!!!!

 

:stars: :stars:    :stars:   :stars:   :stars:   :stars:   :stars:   :stars:   :stars:   :stars:  

امید:

When I feel Alone :heart2:

You r In My mind

When I Say “i miss you”

I really Missed You

when I say ” You”

I Really Mean You

and You Know Who I’m Talking About :heart2:  

  :Heart1: :cry:


فردا میام به همه سر میزنم :rose2:  

مردشور هرچی ادم زبون نفهم و کار نابَلَده رو ببرن

خاک دو عالم توی سرشون که بخاطر اینکه هیچی حالیشون نیست به چیزای الکی گیر میدن و میخوان مشکل رو بندازن تقصیر یکی دیگه

گوساله های نفهم

بدتر از اونا، یه مشت بی سواد دیگه که میان این ادما رو میزارن سر کار و یه پست بهشون میده

اگر حوصله دارید بدونید جریان چیه بیاید ادامه

[read more=”… بیاید اینجا” less=”بستن ادامه”]

3-4سال من و همکارم یه دفتر نقشه برداری UTM داشتیم و کارای سند رسمی خونه و زمین مردم رو از طریق ماده 147 سابق که جدیدا اسمش شده تعین و تکلیف اراضی فاقد سند رسمی، انجام میدادیم

بالای 3000تا پرونده تشکیل دادم و همه رو فرستادم اداره ثبت اسناد و املاک شما بگو اگر یکیش بخاطر نقص از طرف کار دفتر ما برگشت خورده باشه از این 3000تا :spchls:  

همه برگشتی ها بدلیل این بوده خود طرف اصلا دنبالش نرفته واسه یکی دو سال که پروندشو باطل کردن

خلاصه

این چند مدت سفر کاری که میگفتم واسه همین دفتر بود که داریم می بندیمش دیگه

چرا؟؟

اول دیگه خسته شدیم از مردم زبون نفهم اون شهرستان

دوم کار خیلیییییییی کم شده

سوم رئیس جدید اداره ثبت اسناد و املاک اونجا

من رُک حرفمو میزنم کاری به کسی ندارم، یه ادم زبون نفهم که اصلااااااااا کار بلد نیست و با سابقه کاری 7 سال اونم نماینده بودن ( یه پست توی اداره ثبت که میگن نماینده اداره ثبت، نه اون نماینده مجلس ـا ) اومده حالا شده رئیس

مرتیکه آب حالیش نیست اومده به پرونده هایی که من تشکیل دادم گیر داده که ایراد داره

حالا هرچی میخوای بهش بگو بابا من 3سال واسه ملت خودم سند گرفت بردم در خونشون دادم و از روزی که ماده 147 (سال91 تقریبا) اومد من دست به کار شدم و حتی به سایتشون هم دسترسی دارم در حد خدا، که میتونم هر پرونده ای رو هم که ثبت قفل کرده باشه ویرایش کنم

اونوقت یارو بهم میگه نه شما اشتباه میکنی

میگم ادم زبون نفهم سه سال اشتباهی ثبت اسناد به من سند میداد؟؟ شما ازمدیر کل بیشتر حالیته؟؟ مدیر کل استان عشق کرده بود کارمو میدید و این همه آمار اونوقت تو اومدی زِر میزنی؟

خلاصه بعد از 3 سال پرونده الان واسه کار 10 تا پرونده ی اخر که میخوایم دفترو ببندیم داره برای ما شَر درست میکنه … ( هی میخوام فحشش ندما )

ادم احمق ( همین رئیسه با اون قیافه نحس و بی ریخت و زشتش ) هم فورا به ارباب رجوع میگه کار شما انجام نمیشه ملت هم از اون بیشعور تر زرت و زرت به من زنگ میزنن :spchls:   منم اخلاقی دارم که شماره ناشناس جواب نمیدم  :lol: یکی کارش واجب باشه بعد از 5باز زنگ زدن ، اس میده

اسکل الرئیس صبح زنگ زده میگه پرونده ای که فرستادی به اسم چهار نفر هست

میگم خب ؟؟ اره 4نفر هستن

میگه باید چهارتا پرونده جدا تشکیل بشه

مگه خب؟؟؟

میگه خب نداره

میگم رئیس خان این 4 نفر زن و شوهر و فرزند هستن و کل ملک یه خونه هست، مدیر کل خودش گفت بهتره یه پرونده تشکیل بشه که زودتر پیگیری بشه و یکی از یکی دیگه عقب یا جلو نیفته

میگه نه این از نظر من ایراد داره

اخه … توی نظر تو نکبت تو دیگه میخوای به مدیرکل دستور بدی و بگی کارش اشتباهه؟؟

میگه من نمیدونم این اشتباه

گفتم باشه برات میکنمش 4تا پرونده ، من که میدونم عشق آمارِ بالا هستی ادم نفهم باشه میکنمش 4تا مشکل حله؟؟

مگه نه میگه باید دوباره ببریش اداره پست برای هرکدوم جدا جدا لیبل بزنی

خب  مرتیکه ی …………………………………………………………………………………..

این 4نفر یه خونه دارن من 4 تا پروندش هم بکنم باز یه پرونده و پلاک حساب میشه و باید اداره پست من فقط یه لیبل پستی بزنم دو ماه شدی رئیس کاری که من 3-4 ساله دارم انجام میدم رو + کل قانون ثبت رو یه نفری میخوای عوض کنی؟

اقا دیگه تحمل نداشتم با لهجه شیرازی بش گفتم : ” عام برو دسِ خدا با ای عقل ناقصت مرتیکه لَـ وِض ( یه چیزی در مایه های بی عرضه و بی حال) و گوشی قطع کردم

حالا باز باید 5شبنه برم ببینم چیکار میشه کرد

میشه این 5شنبه اخرین هفته ای باشه که چشمم به قیافه نحس این مرتیکه میخوره یا نه :rain:  

اصا اعصاب واسم نمونده بخدا

دلم میخواد تنهایی بزنم بیرون برم یه جا که هیچکس نباشه  فقط خودم تنها:rain: 

اینقدر دلم میخواد فحش بدم :rain: :rain:   :rain:   :rain:  

 

 

 

[/read]

سلاااااااااامم به همگــــــــــــــــــــــــــــی :grnstr:   :bye:  

خوب و خوش هستید ؟؟ :yahoo:   :rose:  

بازم اومدم که از یک تفریح سالم که در این دو روز انجام شد براتون بنویسم :mail:   :laf:   :yahoo:  

فکر کنم مثل همیشه بازم مطلب طولانی و مطمئنا پر عکسی میشه پس… :laf:  

[read more=”… بیاید اینجا” less=”بستن ادامه”]

خب این دو روزی که تعطیل بود خیلی خوب بود :laf:   بهمون خیلی خوش گذشت

البته من که کلا تعطیلم اما خب .. :lol:  

این ماجرای ما از اونجایی شروع شد که؟؟؟؟

طبق معمول همیشگی،شب جمع رو با جمعی از دوستانِ ناباب ، خونه ی یکی از دوستام (آرش) به سر میبردیم و مثل جریان 13به در بعضیا که تبدیل شده بود به 27 به در ما هم خیلی وقت قرار بود یه گردش درست و حسابی بریم اما خب هردفعه نشده بود :cry:   خلاصه این دفعه گفتیم هرطور که شده دیگه میریم بیرون این جمعه رو :laf:  

از ساعت 8شب تا نزدیک ساعتای 12ونیم یا 1 که مشغول بازی خطیر و مهمِ حکم بودیم :devil:   :lol:  

بعدش یادمون اومد آقا ما قراره فردا بریم بیرون از شهراااا :spchls:   باید یه مشت چیز میز اماده کنیم واسه فردا و لوازم و تجهیزات به اندازه حداقل 12 نفر ببریم :spchls:  

اها اینو نگفتم که من با کیا قرار بود بریم تفریح :-)  

من بودم و آرش + پویا + سعید :laf:  

دیگه  تا ساعت 2 نشستیم و به اصطلاح لیست تهیه کردیم واسه فردامون :spchls:  

توی لیستمون حالا چیا بود؟؟؟ :unsure:  

اول از همه ورق واسه حکم در رتبه اول لیست :lol:  

بعدشم دیگه تخمه ، چیپس ، نوشابه ، دلستر ، نبات ، چای، هندونه ، مرغ ، سس همدانی ، دوغ و کیوی واسه مرغ ( توضیح میدم :laf:   )  ، نان، پفک

بعد دیگه از خوراکیا الان چیزی یادم نیست اما اینا در ابتدای لیست بود :lol:   اگر چیزِ دیگه ای ایدم اومد هم توی بقیه داستان میگم بهتون :lol2:  

اقا اینا رو که نوشتیم تازه بعد رفتیم سراغ ادوات مسافرت :lol:   ادوات فقط شامل یک عدد چاقو میشد و قاشق و زغال کبابی + یه توری و سیخ برای کباب کردن مرغ :spchls:  

بعدش دیگه قرار شد سعید و پویا صبح جمعه ساعت 8 برن و موارد مورد نیاز رو که خریدنی بود رو بخرن و ساعت 9 جلو در خونه ی آرش اینا باشن تا بریم  :laf:   ( منم که شبا خونه ی آرش اینا میمونم :lol:   )

خلاصه دیدیم ساعت داره 9 میشه و زنگ به سعید زدیم که کجایی؟؟ :unsure: گفتن ما تازه از خواب بیدار شدیم  و داریم میریم خرید :wow:   :swr:  

خب دیگه میشد چیکارشش کرد ؟؟ :spchls:   گفتیم پس زود باشید خرید کنید وبیاید

من هم با ارش یکم خونه رو از زباله جات دیشب پاکسازی کردیم که بابا مامان ارش نیان و ببینن خونه زیر و رو شده :lol:  

بعدش از پاکسازی مواد اورانیومی توی خونه، بر این شدیم که یکم فکر کنیم ببینیم چی دیگه لازم داریم که برداریم :spchls:  

تازه یادمون امد که ابلیمو و نمک و پیاز و سیب زمینی و فلفل هم شاید لازم بشه و برداریم + یه زیر انداز  :wow:   :spchls:   :lol:

اقا خلاصه سعید و پویا با یه پیکان تماما سیستم و مدل 76 رسید در خونه و دیدم دست گذاشته رو بوق 1011  :lol:  

دیگه رفتیم و سوار شدیم و من گفتم اقا بیاید تا از شهر خارج نشدیم وسایلو چک کنیم که چیزی کم نداشته باشیم :spchls:   خوب شد اینو گفتمااا :lol:  

اقا از لیست خوراکیها سعید فقط مرغ گرفته بود و کیوی و دوغ :wow:   :wow:   :wacko:   و دیگر هیچ :lol:  

اها راستی فقط یه کلمن بزرگ آب آورده بود :lol:   خداییش اگر نمی اورد هیچکس یادش نبود و میرفتیم از تشنگی میمردیم :lol:  

توری و سیخ واسه کباب هم نیاورده بود :spchls:   خلاصه یه 3تا بطری اب هم اضافه از خونه برداشتیم و یه توری واسه کباب :hmm:  

اقا ساعت ده شده بود و ما داشتیم تازه میرفتیم خرید :spchls:   سعید راننده بود اقا چِت کرده بود که کیوی و پیازها رو بدید به من تا خورد کنم بریزم قاطی مرغا و با دوغ هم بزنیم که مرغ تا ظهر واسه کباب شدن اماده بشه

آقا روانیمون کرد تا راضی شدیم و وایساد و کارشو انجام داد :spchls:  

دیگه رفتیم بقیه مواد رو خریدیم

 + 1لیتر روغن واسه ماشین سعید که از شانس بدمون از دیروزش شروع کرده بود به روغن ریزی :lol:  

دیگه تمام کارهامونو کردیم و مثل بچه های خوب نشستیم توی ماشین و کمربندو بستیم و یه اهنگ ملایم با صدای کم گذاشتیم تا از گشت و ایست و بازرسی اولِ جاده ی بوشهر ( جاده ای که از شیراز خارج میشه و میره برای بوشهر) رد شدیم بعدش دیگه انگار از باغ وحش فرار کرده بودیم :lol:   اقا در جریان چندتا پسر مجرد هستید که ؟؟ :lol:  

منم که مسئوال اهنگ :spchls:  

اهنگی Play نمودیو و Volume ـی بَس در حد متعارف جوانان ، زیاد :devil:   :lol:  

اهنگی درخورِ حرکت های لایِنزی :lol:  

اینم یه تیکه از اهنگ :

 

و خلاصه کلی از این اهنگا :lol2:

بعد از دو سه روز دارم ادامشو مینویسما  اگر داستان به هم پیوستگی نداشت ببخشید  :laf: :spchls:  

اقا دیگه نزدیک بود از شهر خارج بشیم یه فروشگاه پیدا کردیم و رفتیم که تمام چیز هایی که مثلا لیست کرده بودیم که سعید و پویا بخرن و نخریده بودن رو بخیرم :spchls:  

نوشابه دلستر کیک تخمه نبات لواشک زغال و کلی چیز دیگه

اها یه هندونه خریدیم شد 10 تومن فکر کنم یه 9الی 11 کلیویی بود :lol:  

اقا همهه داد و بیداد که این هندونهه خیلی زیاده :wow:   کی میخواد بخوره ؟؟ :wow:  

منم بهشون اطمینان دادم :lol:   “خیالتون راحت نمیزارم حتی یه تیکه ـش هم برگرده به شیراز :lol:   هندونه و پفک با من :lol:  

دیگه وقتی مطمئن شدیم هیچی از قلم ننداختیم و تکمیل شدیم بعدش  با کلی هیجان رفتیم تا رسیدیم به جایی که میخواستیم برسیم :laf:  

 کجا میخواستیم بریم؟؟ یه جا به اسم کوهمَره سُرخی و یه جای دورتر به اسم مصرم صفلی :laf:  

بعد دیگه رفتیم اینجا نشستیم :

       

 

به محض اینکه مستقر شدیم  اولین کاری که کردیم نوشابه و دلستر و هندونه رو در آبی روان نهادیم به این صورت که میبینید :lol: :

         

خودتون سایز نوشابه و دلستر و هندونه رو مقایسه کنید :hmm:  

دومین کاری که کردیم روشن کردن اتیش واسه کباب کردن مرغا بود :laf:   اقا چشمتون روز بد نبینه :spchls:

فرض کن زیر سایه درخت باشی مثلا ساعت 12 1 ظهر بعد بری لبه ی سایه ای که داره میره عقب اتیش روشن کنی :spchls:   :gaah:  

ما چشم بر هم زدیم و ابصار زمام داری رو در حد چند اپسیلون ثانیه شل کردیم اقا دیدیم ارش رفته حد نهایی سایه رو که فقط 5 ثانیه از عمرش باقی مونده ، پیدا کرده و اتیش داره روشن میکنه حالا هرچی میخوای تو گوش خر،  یس بخون :spchls:   :lol:   دیگه اتیش روشن شده بود و سیخ هم که سعید نیاورده بود دیگه همه رو بر روی توری قرار دادیم ابه این صورت که بازم هم مشاهده بنمویید :lol:  

   

اقا کنارش هم جاتون خالی یه چای اتیشی هم زدیم خیلی خوب بود :laf:  

میدونید که ما چایی تا نبات نباشه نمیخوریم :lol:  

اقا خلاصه ادامه ماجرا :spchls:  

همونطور که عرض مینمودیم با کلی هیجان داشتیم میرفتیم خیر سرمون :spchls:  

مرغو که گذاشتیم روی اتیش من یه سوال مطرح کردم که همه انگشت بر دهان شدند و خشتک ها دریدند :spchls:   :lol:   :lol:  

” الان دقیقا با چی باید این مرغ و زعال و اتیش رو باد بزنیم ؟؟ :spchls:   :wow:   “

خدا لعنتشون کنه چرا کسی یادش به باد بزن نبوووووووووووووووووود؟؟؟ :rain:   :rain:   :gaah:   :swr:   :lol:  

اقا دیدید تحریم ها باعث پیشرفت شد؟؟ این تحریم سنگینی هم که بر ما حامل گردید باعث پیشرفت ما  شد :lol:   یه طرح ابتدایی رو ارش مطرح کرد که اقا دو تا تیکه چوب رو میکنیم توی یه پلاستیک مشکی کوچیکی که داشتیم و چوب ها رو توی دستمون میگیریم و باز میزنیم :spchls:   ( خاک تو سرش یادم رفت بگم این طرح دومش بود :lol:   طرح پیشنهادی اولش این بود که فوتش کنیم :lol:   ما هم مسئولیت فوت کردنشو دادیم به خودِ نحس بی شخصیتش :lol:   دوتا فوت کرد انگا 600سال درحال گریه بوده که باعث شد طرح دوم رو بده :lol:   همین چوب و پلاستیک :lol:   )

اقا ظرح دوم یکم عملی تر بود اما در عرض دوثانیه خسته شد ارش :lol:  

نهایتا بازم اینجان یه طرح خیلی خوب دادم باز همه انگشت به دهان موندن و خشت هایی که دریده بود رو کلا جر وا جر کردن :lol:   :lol:  

ما دو تا توری واسه مرغ داشتیم یکی کوچیک بود یکی بزرگ که عکس بزرگه رو در بالا مشاهده نمودید :laf:  

اقا گفتیم اون توری کوچیکه رو بکنیم تو پلاستیک و تهشو گره بزنیم که نهایت کار ، این در اومد  البته اگر باز به ناخنام گیر ندید دوباره  : :hmm:   :lol2:  

لامصب اصا همون چیزی شد که میخواستیم با نهایت کارکرد :lol:  

مرض ، نخند :lol:   خو توی تحریم سنگینی بودیم و امکانات در حد صفر :lol:  

یه باد بزن شیک و مجلسی :lol:   خداییش خیلی هم خوب جواب داد الان هم نتیجه کار رو براتون رو نمایی میکنم حال کنید دست پخت خودمون :laf:  

این سری اولش :

 

اینم دومش :

:grnstr:

اقا جاتون خالی سه سری کباب کردیم و زدیم بر بدن که حتی یه تیکه از مرغش هم نصیب گرگ های بیابون نشد :lol:   عکس سری سوم چون در حال خوردن سری دوم بودیم رو دیگه نگرفتم اخه اگر میخواستم عکس بگیرم حداقل 90% ـش رو دوستان میلُمبوندن :spchls:   :lol:  

اقا بعدش به عنوان استراحت ، وارد مقوله ی خطیر و هیجانی بازی حکم شدیم به مد چندین و چند ساعت :spchls:   :lol:   به جان خودم قسم یه اتفاق نادر هم برای من افتاد توی این بازی بس که میگم خطیره و باور نمیکنید :lol:  

تک دل ارش رو با دو لو پیک بریدم :wow:   :wow:   :lol:   :lol:   اون هم توی دست اول و ورق اول که برای مثلا رفع کوت ارش و سعید بود :lol:   :lol:   اصا خیلییییییییییییی متحیر شدن همه :lol:   ایندفعه دیگه خشتکی براشون نمونده بود که بخواد بِدَرَن :lol:  

خلاصه خیلی حال داد و بعدش دیگه اون هندونه ـه توی آب هی چشمک میزد بیا منو بخور :spchls:   بیا منو بخور :spchls:   منم هی خود جلوداری میکردم که نرم بخورمش دیگه نشد :spchls:   :lol:  

در یه حمله انتحاری هندونه رو باز کردیم و شورع به خوردن :spchls:  

اقا یعنی واقعا خوردیماااااااااااااااا :spchls:   بین خودمون بمونه ، سهم خودمو که خوردم هیچ ، یک چهارم اخرشو بقیه جا نداشتن من زدم :hmm:   :lol:   )

دوستان با این صحنه که مواجه شدن دنبال خشتک بودن که بِدَرَن اما چون پیدا نکردن دیگه مجبور شدن خاک ها بر سر خودشون بریزن و فریادها بزنن که : ” جاروبرقی هم کسیه ـش پر میشه و این بَشَر هنوز جا برا خوردن داره”  :gaah: :devil: :lol: :lol: :lol: :lol: :lol:  

خلاصه بار و بندیل سفر رو که خوب کم وزن کردیم دیگه نزدیک های ساعت 7-8 بود که نیت بر این شد برگردیم خونه :laf:  

توی راه با صحنه ها و جلوه های ویژه ای برخوردیم که گفتم شما هم بی بهره نمونید :lol2:  

جلوی بعدی :

توضیحات » این عکس واسه مرداد پارسال و همین مکان هست که بدون هیچ ویرایش و افکتی گرفته شده و بدون کم کردن حجم براتون اپلود کردن با سایز بزرگ که واقعاااااااااا خیلی بی نظره و اصلا باورتون نمیشه که اینجا رو با گوشی خودم عکس گرفته باشم

حجم عکس کامل ، 5مگ هست واقعااااااا پیشنهاد میدم بینیدش که ارزششو داره :kiss:  

 

دیگه هوا تاریک شده بودو داشتیم بر میگشتم ولی اندفعه سعید راننده ، چِت بود به دلایلی :spchls:  

اقا حرکاتی بس خرکی میزد پشت ماشین که من و ارش و پویا داشتیم اشهد رو با لحجه کامل عربی و صوتی بس زیباتر از عبدالباسط میخوندیم که کاملا مورد قبول درگاه حق واقع گردد :spchls:   :lol:   :lol:  

 

اصا خیلیییییییییییی بد بودا :lol:   از این بحث بگذریم که یادم میاد باز میترسم :lol:  

اقا رسیدیم خونه بالاخره :lol:  

این بود جمعه و شنبه ی تعطیل ما :laf:  

بعدش یک شنبه دیگه به خودم استراحت دادن که دوشنبه باز سفر کاری با هکارا پیش اومد :laf:  

محض اطلاع ما یه دقتر نقلی در یک شهر نقلی تر در اطراف شیراز داریم برای نقشه برداری UTM و سند خونه و این چیز میزا :laf:  

با همکارا اومدیم و رفتیم سر خونه زندگی مردم واسه نقشه برداری و دریافت بدهی ها :spchls:   خو نمیارن بدن بیییییشورا :spchls:   :hmm:  

دیگه با همکارا هم کلی گفت و گو و خنده و شیرینی خوردیم اخه نقشه بردار اصلیمون نامزد کرده بود یواشکی :lol:   منظور از یواشکی اینه که به من و اون یکی همکارم خبر نداده بود که لو رفت بالاخره :lol:  

اقا دیگه اینجاهاشو نمیشه گفت و سانسوره اما فقط یه چیزی بگم که من این دوشنبه یعنی میشه 17/3/95 چیزی رو در زندگی دیدم و تجربه اش رو داشتم که هرگونه جمله و این چیزا از وصفش عاجزه :lol2:   :yahoo: لذتی وصف ناپذیر که اصا باعث شده این دو روزه عقل از سرم بپرهو فقط یه تجربه توی ذهنم مرور بشه :lol2:  

اقا باز ما به خودمون سه شنبه رو هم استراحت دادیم تا شد امروز :spchls:   چهارشنبه :spchls:  

باز ما اومدیم سفر کاری :spchls: اخه مجبوریم تمام پرونده های صدور سند و نقشه ها رو یا کامل کنیم یا باطل که پس فردا یعنی جمعه دیگه دفتر رو ببندیم و بریم به امان خدا  :laf:

برعکس این چند روز، امروز یه اتفاق افتاد که خیلییییی به شدت منو ناراحت کرد و کلی حساسیت فصلی و این بهونه ها از چشمامون زد بیرون :spchls:   :hmm:   :lol:  

اما خب بهم این امید داده شد که شاید تا یک ماه اینده اوضاع بازم مثل روزهای قبل و حتی بهتر هم بشه :laf:  

جاتون خالی الان هم توی دفترم به جای ثبت نام پرونده ها دارم برا شما پست رو تموم میکنم  ساعت 22:38:00 06/08/2016 من و کی پرونده دو و اطراف روی میز و صندلی و دست و بالم با 2تا دلیتر استوایی و ددوتا اب معدنی یکی یخ زده یکی هم یخ نزده :spchls: :laf: بستنی هم بود که خوردمش :lol:   ،ای لاو یو خودم و خودش  :spchls:   :laf:  

امشب رو تا صبح بیدارم و توی دفترم که کارام تموم بشه

فردا و شاید هم پس فردا رو هم بازم دفتر باشم بعدش دیگه حسابی با سایت میرسم و میخوام رویه ی سایت رو عوض کنم :spchls:  

به نظرتون نصفه شب برم توی شهر پرسه بزنم پلیس بهم مشکوک میشه و منو میگیره ؟؟ :unsure:   B-)   :lol:  

 

 

[/read]