سلااااااااااام به همگی :rose:   :rose:  

خوبید خوشید سلامتید؟؟ :rose:  

طبق معمول اخر هفته بود و من هم یه چند روزی کلا نبودم :laf:  

این چند مدتی که برام باقی مونده دارم به خوبی میگذرونم و اکثرا در حال مسافرت و تفریح و این چیزا هستم که توی دلم نمونه :lol:  

این هفته هم جای شما خالی رفته بودم خونه ی بـی بی ( مادربزرگم) و خلاصه خیلییییییییییی خوش گذشت :yahoo:  

بیاید ادامه مطلب :good:  

[read more=”… نمایش ادامه” less=”بستن ادامه”]

مسافرت:

دوشنبه ساعتای 1 بود که سوار اتوبوس شدیم و 3ساعت توی راه بودیم تا بریم یه شهر کوچولوی مادریم و خونه ی بی بی ـم :laf:   به کسی هم خبرنداده بودیم که من و مامانم داریم میام که همه سورپرایز بشن :lol2:  

بی بی ـم رو خیلللللللللللللیییییییی دوسش میدارم خیلی خوبه :lol2:

ماشالاه 1000 ماشاله گوش شیطون کر، بی بی ـم حدود 90سال داره ماشالااااااااااااااااااااا خدا عمر بیشتری بهش بده همیشه برا خونوادمون بمونه که مرکز اصلی جمع شدن خانواده و فک و فامیله :kiss:   :Heart1:   :Heart1:   :Heart1:   :Heart1:   :heart2:  

حدود 20سال پیش بخاطر یه سکته ، دست راستش کامل بی حس شده و نمیتونه دیگه ازش استفاده کنه :rain:   اما خب خدا رو100مرتبه شکر خیلی خوشحال و خوش صحبت و مهربونه و شاده :kiss:   :grnstr:  

خلاصه، من و مامانم فکر میکردیم فقط خود بی بی ـم خونه باشه و خاله ی بزرگم که بیشتر وقتا میاد پیشش که کارای سنگینشو براش انجام بده :lol2:  

تا رسیدیم و زنگ خونه رو زدیم و در رو باز کردن هوووووووووووووووووووووو دیدیم یه قبیله نسشته توی حیاط :lol:  

به جز خاله ی بزرگم، 3تا از خاله های دیگم هم بودن + یه پسر خاله ام+ عروس یکی از خاله ها و پسرش که 1هفته بود از کانادا برگشته بودن بعد از چند سال ( پسرخاله ام رفته بود تهران واسه پست دکتراش و تز و از این چیزا خاک تو گورش :spchls:   صبر نکرد بیایم ببینیمش :spchls:   ) بعد دیگه داییم . زن داییم و 2تا دختر داییم هام بودن اقا هم ما سورپرایز شدیم خفن هم اونا :lol:  

نوه ی خاله ام که گفتم از از کانادا (اُتاوا) اومده بود اسمش امیرحسینه تازه فکر کنم 2سالش شده باشه و یکم حرف میزنه اونم فقط انگلیسی :spchls:   اصا خیلی تو روحیاتم تاثیر گذاشت :lol:  

جاتون خالی ما که یکم بغل بی بی ـم نشستیم  و بی بی ـم در این حالت >> داشت برام مثل همیشه قصه های قدیمی تعریف میکرد صداشو هم رکورد کردم داشته باشمش حدودا 1ساعتی شد :heart2: :grnstr:   ( خو چیه؟ قصه دوس میدارم مخصوصا بی بی ـم برام میگه :hmm:   بی بی ـم همیشه تا یادم می اومد میگفت : امید عاقلترین پسر توی خانوادست :grnstr: :heart: )

همیشه یواشکی بهم شیرینی شکلات میداد :lol:  

خلاصه بعد از یه ساعت قصه و هیجانات و ذوق مرگیات ، من و پسر خاله ام جیم شدیم رفتیم خونه ی خاله ام :laf:  

من و فردین ( پسرخاله ام) خیلی با هم سازگاریم ;-)   جاتون خالی دو شب خونشون بودم و هر شب بساطی داشتیما

کلی تو سر و کله ی هم زدیم و خندیدیم تا شب شد بعد هم تلسکوپ رو دونفری برداشتیم بردیم روی پشت بوم نصب کردیم و خلاصههههههههههه حدود 3-4ساعت داشتیم رصد میکردیم :lol2:   یه نیم ساعت ماه و ستارگان و کواکب و این چیزا رو رصد کردیم و بقیه 3ساعت و خورده ای رو هم که اَندر احوالاتِ کوچه و موچه و خیابون و مردم و خلاصه هرچی جلو چشممون می اومد :lol:   یه دختره داشت ساعت 11 شب توی کوچه با دوستش داشتن به یکی که توی گوشیش Save کرده بود “عشقم” اس ام اس میداد از متن معلوم بود باهاش قهر کرده و دختره داشت میگفت برگرد :spchls:   :spchls:   :lol:   :lol:  

شب دوم هم همین بساط بود و اخر شب هم نشستیم به فیلم دیدن :whistle:  

خب خالی خالی هم که نمیشه فیلم دید نصف شبی تخمه ی افتابگردون گیرمون نیومد ما هم حمله کردیم بر هندوااااااااااانه ها :lol: یه هندونه 8 کیلویی رو نوش جان نمودیم :lol:

کل هندونه رو تقسیم بندی کردیم  جوری که هر 2کیلوش توی فریزر جا بشه و یه نیم ساعت توی فریزر گذاشتیم تا تقریبا یخ بزنه و بعد هی اوردیم خوردیم :lol:   اینم عکس سری اول هندونه ـه :lol: :

خلاصه اونشب کلی حال داد :yahoo:   دیگه صبح قرار شد من برم بلیط بخرم و یه گشتی توی خیابون بزنم

تا اماده شدم و رفتم توی حیاط یهو یادم اومد توی حیاط، درخت ازگیل دارم :lol:   یه نیم ساعتی هم اونجا مشغول شدیم به خوردن و خلاصه با شکمی پر، راهی خیابون شدیم :lol:  

                                            

 

رفتم بلیطمو گرفتم و توی راه برگشت یکی از دوستای 10سال پیشمو دیدم :grnstr:   اینقدر خوشال شدمممممممممممممممم که نگو

با میلاد کلیییییییییییی رفتیم گشت و  گذار و رفتیم سمت خونه ی قدیمیمون که توش بودیم وااااااااااای چقدر تغیر کرده بود اون سمت ها :wow:  

هرچی باغ بود رو خراب کرده بودن و ساختمون ساخته بودن :rain:  

یادش بخیر اونموقع شاید باورتون نشه اما حدود 30تا دختر و پسر 10تا 15ساله بودیم همه دوچرخه داشتیم و میریختیم توی این باغا و میوه میخوردیم و کلی بازی و اذیت و خنده :lol: بهترین دوران زندگیم که به درازا کشید همین زمانا بود. اخی چقدر خاطره شیرین دارم از اون روزا

چقدر صاحب باغا افتادن دنبالمون

چقدر دختر پسرای کوچه ی ما با هم خوب بودن و تابستونا تیم های دختر و پسر میشدیم و با هم مسابقه فوتبال میدادم و با اختلاف 30-40تا گل میبردیم :lol:  

چقدر با پسرای کوچه های دیگه دعوا کردیم و نمیزاشتیم بیان توی کوچه ی ما :spchls:   ( اخه تنها کوچه ی ما بود که همه با هم خیلیییی خوب بودیم و بازی میکردیم و کوچه های دیگه همیشه سوت و کور بود :lol:   )

شاید یه بار ، بشینم و خاطره هامو بنویسم :mail:  

به جز میلاد به چندتا از دوستای دیگم هم سر زدم

میلاد و بقیه ای که دیدمشون همه زن گرفته بودن :spchls:   چندتا از دخترایی هم که میشناختم رو دیدیم و اونا هم مزدوج شده بودن حتی اونی که الان 18سالش شده بود :spchls:  

فقط من موندم انگار :spchls:   منم قصدِ دُم به تله دادن رو ندارم :lol:  

دوتا از دوستام هم فهمیدم که فوت کردن :rain:   یکیشون (ایمان) بخاطر اینکه چندسال دختری رو میخواسته بود و بهش ندادن و دختره رو داده بوده به یکی دیگه، توی مغازه خودشو حلق آویز کرده :rain:  

اون یکی از دوستام هم توی باغ (محمدصادق) :rain:   اما میگفتن احتمال قتلش هست و هنوز داره بررسی میشه :rain:   :rain:   خیلیییییییییییی غم انگیزههههههه

هنوز صورتشونو صداشونو کارایی که با هم کردیم جلوی چشممه مخصوصا ایمان  که با هم خیلی خرابکاری ها کردیم :rain:  

خدا از گناهشون بگذره و ببخشتشون :rain:   :cry:  

اینم از مسافرت رفتنِ ما

:stars:   :stars:   :stars:   :stars:   :stars:   :stars:   :stars:   :stars:   :stars:   :stars:   :stars:   :stars:   :stars:   :stars:   :stars:   :stars:  

 

افسوس:

 

بهم گفتن چرا اینقدر از غم و غصه حرف میزنم

توی یه جمع همیشه ،شادم

همه فکر میکنن بی غم ترین ادم و بیخیالترین ادم دنیام :lol:  

اما خب نه اینطوری نیست :)

هروقت دلم میگیره کسی نیست که بتونم باهاش راحت صبحت کنم

میدونید که لازمه بعضی وقتا باشه که حتی الکی هم که شده تو رو دلداری بده :)

دلم که بگیره، حرفامو مینویسم

نمیشه که همیشه توی خودم نگه دارم

همین که بدونم یه روزی خونده میشه مثل الانِ تو که تا اینجا رو خوندی، باعث میشه یکم خوشال بشم

حسِ خوبی بهم میده

 

ببخشید ادامه ی پست کنسل شد

الان ساعت 1:24

دفعه سومه که امروز خون دماغ میشم :laf: من دیگه برم

روزتون خوش

 

[/read]

سلاااااااااااااااامممم

فورا میریم سر اصل موضوع :laf:  

جای شما خالی :laf: امروز که همه جا جشن و پایکوبی و تعطیلی بود اقا من و دوستان هم بیکار و الاف نشسته بودیم کنار همدیگه ، خب بالاخره پسریم دیگه

تصمیمات یهوییِ زیادی میگیریم :lol:   فکر کنم قبلا گفتم چند موردش رو

خلاصه امروز نزدیک های ساعت 8 بود که یهویی تصمیم گرفتیم من و ارش و پویا و سعید بزنیم به کوه و دشت و دَمَن :lol2:  

ساعت 8:05 دقیقه نشده بود که چهارتایی هرکدوم یکی یه فلاسک چای و لیوان به اندازه یه لشکر 1000نفری + زیرانداز و بالشت و چراغ مهتابی و یه عدد پیکانِ خیلی باحالِ سعید عازم کوه و بیابون شدیم :lol:

اها راستی هرجا 4تا پسر دو به دو رو به روی هم نشسته بودن بدونید دارن حکم میزنن :lol:   ما هم مسثنا نیستیم :devil: :lol:

البته یه سری موارد دیگه هم بود که قابل ذکر در این محفل نیست :lol:

اقا بریم ادامه داستان که صفحه اصلیم شلوغ پلوغ نشه :lol2:

البته خیلی هم دیگه طولانی نیست :laf:  

[read more=”… نمایش ادامه” less=”بستن ادامه”]

پسرا که خبر دارید دور همی گیرشون بیاد اصا خل و چل تر از خودشون نیست مخصوصا اگر دوستای قدیمی باشن و پایه :lol:  

متاسفانه من و ارش شاید نزدیک به 10-12ساله که باهاش دوست و همسایه ایم :negative:   :lol:  

پویا 3-4 سال سعید هم 2 ساله :lol2:  

خلاصه توی راه فکر کنید یه پیکان که همش سیستمه و 4تا پسر توشه با سرعتی سرسام اور و صدای اهنگی بسیار زیاد داره لایی میکشه و میره :lol:  

حالا اهنگِ چی؟؟؟؟؟؟ :wow:  

این اهنگ : ↓↓↓↓ :lol:   :lol: اصا غوره بازیاااااااااااا :lol:   :lol:   ( غوره بازی = خز بازی به زبان شیرازی اما یه چیزی بیشتر از خز بازی :lol:   :lol:   )

 

وای من عاشق اونجاشم که میگه ” وای وای وا وِیلا، میکنه منو نگاه…” :lol:  

اصا به این یه تیکه که میرسید نمیدونم چه فازی بود اصا :lol:  

چیز خاصی نبودا اما خب چون ما 4 تا خیلی پایه بودیم و عند مسخره بازی، اصا یهو به چهارتامون یه حسِ شبیه جنون دست میداد یه کارای ننگینی انجام میدادیم که قابل وصف و بیان نیست :lol:  

خلاصه طیِ گفتمان طولانی با یکی از دوستانِ خیلی خوب و عزیز ( البته دوتا بودن اما خب یکی غایب بود و همون یکی که حاضر بود به نیابت از اون یکی باهام حرف میزد ، با کمال تچکرر ازشون :Heart1: :Heart1: :rose:   ) و قرار شد که فعلا حالم خوب باشه و خوشال تا بعد ببیینیم چی میشه ، ما هم دیگه گفتیم امروزو بترکونیم و کلا موج مکزیکی از تو تنِ ما بیرون نمیرفت :lol:  

دیگه تا ساعت 8:30 رسیدیم به دامان طبیعت و بساطو پهن کردیم و خلاصه یه شونصد دست حکم زدیم و کلی چای نبات خوردیم و  بخاطر اشتباه بریدن و بازی بد و مسلمون نبودن و تقلب و دست خوندن،کلی همدیگه رو تیکه پاره کردیم و در نهایت از طبیعت لذت بردیم و بَسی خوش گذشت :lol:  

در همین وسط مسطا که ما فازی بَش شادمان گرفته بودیم یه گروه دیگه اومدن :-(  

اقا یهو اهنگ های عباس قادری و این چیزا پلی شد :spchls:   اوایلش خیلی خوب بود فازمون عوض شده بود اما یهو رفت تو فاز اهنگای غم :spchls:  

از این اهنگای ” بریم خودکشی و تیغِ آخر رو بزنِ این یارو اسمش یادم نیست ” همینی که همش از خودکی میخونه :spchls:   :gaah:  

ما هم که یه مدت حالمون اوکی نبود هی حالمون یه جوری میشد :spchls:   نه تنها من ـها :gaah:   هر 4 تامون :spchls:  

خلاصه اینقدر طرف اهنگ عوض کرد دیگه مجبور شدیم سیستم خودمونو باز روشن کنیم  و روشونو کم کنیم که دیگه کلا سیستمشونو خاموش کردن :lol:  

اقا دیگه ساعت 10 شده بود هوا تاریک ما هم وسط طبیعت  و این دوستام هم به فازِ ترس زده بود خنده دار :lol:   اینقدر هی گفتن وای مار وای گرگ وای اژدهای شونصد سر و این چیزا که دیگه مجبور شدیو وسایلو جمع کنیم و هِی کنیم به سمت لانه ( یعنی حرکت کنیم به سمت خونه :lol:   )

بازم تو راه کلی مسخره بازی تا دیگه رسیدیم خونه :yahoo:  

همین دیگه ، رسیدیم خونه :spchls:   :spchls:   چه طلبکاری خب ؟ میخواستی دیگه چی بشه ؟؟ :swr:   :spchls:   :lol:  

الانم که با حضورم شما رو خرسند کردم :spchls:  

والا بوخودا :spchls:   با این نوناشون :spchls:  

ملت چه توقعاتی دارن از ادم :spchls:   :lol:  

اها راستی با یکی هم در حال بحث بودیم یه سوژه بهم داد واسه اخر این پست :laf:  

قرار شد من از کیف لپتاپم یه عکس بگیرم :lol:  

خب چرا ؟؟ :scratch:  

چند نفر که منو میشناسن میدونن همیشه این وسایل توی کیفمه :lol:   واسه خیلی ها عجیبه توی کیف لپتاپ به جز خود لپتاپ ، یه همچین چیزایی هم پیدا میشه :lol:   :lol:  

اینم همون کارت وایرلسی که باهاش هک میکردم :hmm:   :devil:   :lol:  

روی عکسا کلیک کنید تا بزرگ بشه :laf:  

توی عکس اول 10مورد رو نام ببرید تا یه کارت صد افرین بهتون بدم :lol:  

شب و روزتان بخیر و شادی :rose:   :rose:   :rose:   :Heart1:  

[/read] 

So close, no matter how far
Couldn’t be much more from the heart
Forever trusting who we are
And nothing else matters

Never opened myself this way
Life is ours, we live it our way
All these words I don’t just say
And nothing else matters

Trust I seek and I find in you
Every day for us something new
Open mind for a different view
And nothing else matters

Never cared for what they do
Never cared for what they know
But I know

[read more=”… اگر حوصله داری میتونی هذیانهای نا خودآگاهم رو بخونی” less=”بستن ادامه”]

 آره بازم حالم خرابه

اصلا حوصله هیچ چیزو ندارم

شب بازم تا صبح بیدار میشینم و به در و دیوار خیره میشم

چرا من اینطوری شدم؟

چرا مثل بقیه نمیتونم بخندم؟؟

اصلا خنده به کنار. چرا نمیتونم بیخیال باشم؟؟

فقط شدم یه ادم به اصطلاح Computer Geek که کسی نمیتونه باهاش خوش بگذرونه

نه که کسی اصلا نتونه ها !!! نه…

فقط یه تعداد کم ادمهایی هستند که با هم خوشیم

اون هم تا وقتی که حرفی از گذشته به میون نیاد و من رو باز توی لاک خودم فرو نبره

میگن گذشته ها گذشته!!!

اره گذشته…

اما کی با گذشته ـش زندگی نکرده؟

گذشته ، برای من شبیه یه شخصه

گذشته دیگه تغییر نمیکنه

من دارم رو به جلو حرکت میکنم اما نگاهم به پشت سرمه

یه نفر پشت سرم ایستاده و حرکتی نمیکنه

فقط اروم توی گذشته ی من ایستاده و داره جلو رفتنِ بی هدف من رو تماشا میکنه

میدونه نگاهم به اینده نیست و فقط برگشتم و دارم پشت سرم رو نگاه میکنم و بدون اینکه جلوی پام رو ببینم قدم بر میدارم

قدم برداشتنم دست خودم نیست.

ما همه مجبوریم قدم برداریم

هر شب که میگذره…

یه قدم به جلو…

یه قدم دورتر از گذشته…

یه قدم دورتر از اون…

تا جایی میری که دیگه چیزی نمیبینی

جز یه یادبود

یه یادبود به بلندای خطِ افقی که همیشه پشت سرته

افقی که تو رو یاد گذشته ای میندازه که پشت سر گذاشتیش و هیچوقت راه فراری ازش نیست

چرا فرار؟

کاش میشد چند قدم به عقب برگشت

شاید هم چندین و چند قدم

شاید گذشته برام شیرین تر باشه

اره…

روزهایی که همیشه یکی کنارت بود

همیشه یه عالمه حرف برای گفتن وجود داشت و یه شنونده برای همه حرفات

روز هایی که همیشه خوب بود

صبح زود بیدار میشدی…

میدونستی فردا هم روز خوبیه

خوشحالی

یکیو داری که همیشه تو رو شاد میکنه

حداقل تو از دیدنش و بودنش احساس شادی میکنی


یه روز خوب میاد که من دیگه توی این دنیای خاکی نیستم :heart2:  

دردم از دوری نیست

تعداد کمی باقی میمونن که منو یادشون باشه

تعداد خیلی کمتری جای منو خالی میکنن

و شاید تنها یک نفر از نبودن من توی این دنیا، دلش بگیره

کاش قبل از اینکه خیلی دیر بشه یکی به همه حرفای دلمون گوش بده

[/read]

 

 

آقا راست میگن تا خوشالی یهو  بعدش میبینی ناراحتیا :spchls:  

تا دیروز خیلی خوب بودا

انرژی مضاعفی داشتم لامصب اما امروز داره تموم میشه :spchls:  

آدم نمیتونه بگه “من میخوام حرف بزنم” هی میگه “تو نمیخوای صبحت کنی؟؟ ” :hmm:  

اونم میگه نه :spchls:  

خو چه وعععععععععضــــــــــــــــــشه؟؟ :spchls:  

باز باید برم سمت پست های ” هرکی حوصخ نداره، نخونه” ی خودم :hmm:  

حوصله ام سر رفت

هوا گرمه ها اما من برم بیرون یکم از این بی حوصلگیم کم بشه :hmm:  

پس اون ” I always Can Make You Smile” چی شد ؟ هان ؟؟ هان ؟؟هان؟؟ :hmm:  

آقا یه مدت آپ نکرده بودم دیگه گفتم زشته :lol2:  

الان دیگه تقریبا فصل امتحاناست و همه به اصطلاح و مثلا گرفتارن گفتیم ما که بیکاریم و دیگه درس و مدرسه و دانشگاه هم که خلاص شده پس چیکار کنیم؟؟ گفتیم خاطرات شیرین مدرسه رو براتون تعریف کنم امیدوارم خوشتون بیاد B-)   :heart:  

در ضمن این پست ، پست اول هست حالا یعنی جی؟؟ :laf:  

قراره 3 تا پست بنویسم

اولی که همینه که دارید میبینید که راجع به خراب کاری های من و دوستام در مدرسه میشه :laf:  

دومین پست مربوط میشه به نقشه ها و عملیات های فرار از مدرسه و پیش دانشگاهی من و دوستم محمد :hmm:   :lol:  

سومین پست هم دیدم بحث گرمه و قراره راجع به خواستگاری رفتن بگم :unsure:   :lol:  

البـــــــــــــــــــــــــــــته…. :whistle:  

پست های دوم و سوم مشروط بر این اَستَند که ؟؟؟؟؟ B-)  

که این پست اولی رو خوشتون بیاد و ببینم مخاطب داره :yes:   :-)   :yahoo:  

واسه پست اول، بیاید در ادامه همین پایین :laf:

میدونید که خیلی مفصل توضیح میدم همه چیزو :lol:   گفته باشم این پست خیلییییییییییییییییییی طولاینه و خاک تو چشِ کسی که بیاد ادامه رو باز کنه و تا اخرش نخونه :spchls:   :lol:  

 غلط ملط های املایی و تایپی رو هم به بزرگی خودتون ببخشید دیگه :hmm:   :laf:  

[read more=”… نمایش ادامه” less=”بستن ادامه”]

 خدا رو شکر امروز هم حسابی روی مود هستم گوشِ شیطونِ خر، کَر :lol:  

 

نمیدونم چرا اما خیلی خوشحالم از ساعت 6 که بیدار شدم :yahoo:  

اصا امروز انرژی زیادی تو بدنم موج میزنه :grnstr:  

از صبح یه هدست روی گوشامه ولووم اونقدر زیاده مامانم بیدار شده از اون اتاق اومده اتاقم میگه بچه کر نشدی؟؟؟ :lol:  

الان دارم این MixTape رو گوش میدم

咪咪大舞廳2015 Party Club Mixtape vol.8 By翔翔

و در این حالت یه سر میبرم :lol:   :lol:  

:lol: :lol:   :lol:  

خب بریم سر ماجرای خودمون یعنی مدرسه :mail:   :yahoo:  

توی پروفایلم نمیدونم نوشتم یا نه من رشته تجربی خوندم توی دبیرستان و بهترین خاطره هام از سوم دبیرستان و پیش دانشگاهیمه :laf:  

این خاطهر مربوط میشه به یه خرابکاری دسته جمعی وقتی کلاس سوم دبیرستان بودیم و بزرگ مدرسه مثلا :lol:  

مدرسه ی ما سال سوم فقط یه کلاس ریاضی داشت و یه تجربی اما بقیه پایه ها همه 3-4تا بودن :laf:   مدیر مدرسه هم سپاهی و خشک بود ( یعنی قبلا توی سپاه بود)

اما تا نصفه ی سال که شد با ما سوم تجربی ها خفنننننننننننننننننن پایه شده بود و ما هم مدیرو بر علیه سوم ریاضی ها می شوروندیم ( همون شورش و یورش بردن به کسی :lol2:   )

خلاصه اینقدر با ما پایه شده بود که حرف نداشت

زمان ما مثل الان نبود که مدرسه ها رو فرت و فرت تعطیل کنن و فلان و چنان

ما نهایت تعطیلیمون اون هم از وسط سال این بود پنج شنبه ها ساعت اول کلاس نداشتیم اونم چون با مدیر پایه شده بودیم و اون هم با ما خیلی حال میکرد :lol:

جریانش هم این بود ما پنج شنبه ها ساعت اول برامون کلاس مثلا عقیدتی گذاشته بودن و از حوزه علمیه یه طلبه رو فرستاده بودن که مثلا به ما مسائل دینی یاد بده :lol:   اقا هفته ی اول ما اینقدر مسائل شرعی برای کلاسمون که 37 نفر بودیم پیش اومد که طرف قاطی کرد :swr: :lol: اصا مسائلی بودااااااااااااااا :wow:   :wow:   :wow:   :wow:   :wow:   :lol:   :lol:  

طوری شد که هفته ی دوم دیگه نیومد و یه نفر که روحانی بود و خلاصه همه فن حرف بود اومد :hmm:   :unsure:  

Now Playing: :hmm:   :lol2:  

咪咪大舞廳2015 Party Club Mixtape vol9 DJMimi&By翔翔

اقا ما هم که 37نفر فیق خفن پایه :lol:   انچنان مسائلی به وجود اوردیم که اصا طرف فکر نمیکرد همچین مسائلی وجود داشته باشه چه برسه بخواد واسه کسی یه همچین چیزی اتفاق بی افته :lol:  

خلاصه این هم یه 3-4هفته مقاومت کرد اما خب حریف 37 نفر ادم مسئله دار اون هم هر هفته با مسائل جدید نمیشد خلاصه این هم کنار کشید :lol:  

مدیرمون فامیلیش “صبوری بود” اومد سر کلاسمون داشت از خنده غش میکرد خوب که خندید حسابی از خجالتمون در اومد با کلی حرفِ خاک بر سری بعد گفت تخه چیکارش کردید؟؟ :wow:   :scratch:   :lol:  

صبوری : اقای مهربانی ( همون روحانی دومیه) رو چیکارش کردید پدر سگای زبون نفهمِ ….؟؟؟ :lol: :wow:  

ما 37 نفر یکصدا: هــــــــــــــــیچــــــــیی :spchls:   :hmm:  

صبوری : ….. نخورید بی صاب شده ها :gaah:   :lol:   خداییش چیکارش کردید؟؟ به حوزه علمیه گفته دیگه به درخواست های این مدرسه جواب ندید و کسی رو نفرستید اگر هم فرستادید شرط کنید واسه سر کلای سوم تجربیا نباشه :wow:   :lol:   :lol:  

ما 37 نفر: :lol:   :lol:   :lol:   :lol:  

ما 37 نفر: اقا ، ما هیچکاریش نکردیم فقط یکم مشکلات داشتیم ازشون پرسیدیم :lol:  

اقا خلاصه مدیر همینطور میخندید و فحش میداد و اخر خودش هم به حرف اومد دَمتون گرم خوب کاری کردید اخه خودم هم خوشم نمی اومد خیلی ازش ( اخه خیلی اون روحانیه خشک وبد اخلاق بود) و قرار شد از اون هفته به بعد ساعت اول روز پنج شنبه ها خودِ آقای صبوری مدیرمون بیاد سر کلاسمون :negative:   :lol:   واسه این لطفی هم که ما در حق اقای صبوری کردیم اونروز رفت 8-9کیلو موز خرید اومد واسه ما آورد و زنگ کل ساعت و زنگ تفریح داشتیم موز میخوردم اون هم جلوی سوم ریاضیا و حتی یه تیکه موز خراب شده هم به ریاضیا نرسید و طی یه عملیات هم که میخواستن موزامونو بدزدن اثا صبوری دید و چشمِ بدِ ریاضیا رو برداشت و خلاصه کلی تنبیه شدن و از اون روز کاملا با ریاضیا به حالت حکومت نظامی رفتار میکرد و ما تجربیا کل مدرسه رو خراب میکردیم فقط مدیر میخندید :lol:   :lol:   :lol:   :lol:   عخیییییی خداااا چقدر خوب بود :lol:   :lol:  

اقای صبوری هم یکم مقاومت کرد اما اخرش شُل کرد :lol:   دیگه درس مرس نمیداد میگفت بیاید بریم بیرون توی حیاط و والیبال و فوتبالِ شرطی بازی کنییم :spchls:   :lol:  

دفعه ی اول فوتبال رو باخت و شرطمون باز سرِ 7-8کیلو موز بود نامرد مجبورمون کرد ما که برنده شده بودیم بخریمش اما خداییش بعدا جبران کرد و برامون خرید

اما از دفعه ی بعد که شرطی باز کردیم معلما هم می اومدن بازی میکردن و مدیر طرف ما بود همیشه 5شنبه ها بساط میوه و رولت و خلاصه همه چیز واسمون جور بود و ما هم عاشق مدرسه شده بودیم :lol:   :grnstr:  

دیگه اونقدر با صبوری پایه شده بودیم که حد نداشت :lol:   معلما هم همش از ترس فقط بهمون میگفتن “عزیزم تمرینا رو میای انجام بدی؟؟ ” اگه میگفتیم “نه :spchls:   ” میگفت باشه اشکال نداره این یکی رو خودم انجام میدم( اما همه رو خودش حل میکرد :lol:   )

سر همین قضیه یه معلم ادبیات فارسی داشتیم ( اقای دهقانی :spchls:   ) خیلی باهامون لج شده بود که نمیتونست مثلا جذبه نشون بده :lol:   اخرای سال بود که میخواستن امتحان بگیرن خارج از برنامه امتحانی ما رو برداشت برد توی اتاق نمایش و در رو قفل کرد و یه برگه سفید بهمون داد و گفت همین الان واسه شما سوال های متفاوت طرح میکنم و بهتون میدم همین الان جواب میدید :spchls:  

اقا ما هم که هـــــــــــیچ بلد نبودیم اون نکبت هم یه سوالایی در آورد که خودشم بلد نبود :lol:  

چار چشمی هم ما رو میپایید که تقلب نکنیم و صبوری هم یهو ما رو نبینه و پیدا نکنه :lol:  

میدونید که گوشی بردن توی مدرسه جرم بود :lol2:   اما خب ما پارتی داشتیم دیگه :lol: ما 37نفر همه بلا استثنا گوشی داشتیم :lol:  

اقا با بچه ها نشستیم به مشورت که یکی سرِ دهقانی رو گرم کنه که من به صبوری اس بدم ( اخه گوشی من nokia 5730XM هم کشویی هست و کیبورد qwerty داره هم از همه تندتر تایپ میکردم :lol: )
Now Playing:

Defqon.1 Festival 2013 – Endshow Saturday – Official Q-dance Video

طبق برنامه پیش رفتیم و بچه ها سرگرم کردن معلم رو بر عهده گرفتم یهو 20تا دست رفت بالا” آقا آقا آقا آقا سوال داریم” :lol:  

منم فورا گوشی رو کشیدم بیرون و شروع کردم به اس دادن به مدیر آقای صبوری :lol:  

من در متن اس : ” اقای صبوری به دادمون برسید. اقای دهقان ما رو اورده اتاق نمایش داره یواشکی و خارج از برنامه ازمون امتحان اخر ترم میگیره و در رو هم قفل کرده و ما همه اینجا زندونی شدی و سوالا هم اینقدر سخته که خودت دهقان فداکار هم بلد نیست اقای صبوری زود خودتونو برسونید چشم امیدمون به شماست ما رو از است این ظالم نجات بده :devil: “:lol: ارسال :good:  

ِبه محص اینکه تایید که که صبوری پیام رو دریافت کرد من لبخند ملیحی زدم و یهو همه سوالاشون تموم شد و معلم اصا توی هنگ بود :lol:   به 5 ثانیه نکشید دیدیم یکی بدو بدو داره میاد بالا :lol:  

همین که اولین مشتِ اقای صبوری کوبیده شد به در، همه ی کلاس یک صدا: “صبـــــــــــوری صبـــــــــــوری” :lol:  

صبوری : در رو بــــــــــــــــــــــــــــاز کن :swr:  

دیگه مجبور شد در رو روی مدیر باز کنه و ما هم خرکیف بودیم از دست یه ظالم رهایی جستیم :lol:  

خلاصه صبوری پرسید این چه کاریه ؟ معلمه گفت دارم امتحان میگیرم و صبوری مثلا میخواست هوای معلم رو داشته باشه (مثلااااااااا :devil:   :lol:   ) به معلم گفت شما برید توی دفتر استراحت کنید من مراقبشونم اخه اینا خیلی خراب کاری میکنن :lol:  

اقا تا معلم رفت صبوری هم الکی شروع کرد به داد و بیداد کردن و بیشعورای احمق بشینید سر جاتون :swr: بشین پسر :swr:    فقط 5 دقیقه وقت دارید که جواب بدید :swr: پدرتونو در میام :swr:   آقا خودش هم خندش گرفته بود از این حرفا :lol:   خیالش راحت شد که معلم رفته زد زیر خنده و گفت” امید خاک عالم تو سرت این اس ام اسه دادی به من ؟؟ ” :lol:   :lol:  

 صبوری : ” ساکت بتمرگید سرجاتون همه کتاباتونو در بیارید هرچی پیدا کردید توی برگه ی سوال بنویسید بقیه اش با من”

ما : :mail:   :mail:   :mail:   :mail:   :mail:   :mail:   :mail:  

در عرض 30 ثانیه همه رو جوابیدیم و بعدش صبوری گفت گمشید یواش برید خونه و به کسی هم چیزی نگید :lol:  

اقا ما هم رفتیم و نشون به اون نشون که هیچکس اونسال از تجربیا ها واسه هیچ درسی نمره ی زیر 18 نداشتن :lol:   رفیقم به اسم مستعار “ببر تاسمانی” که 8 تا درس افتاده از سال قبل داشت هم شده بود 18 که همون کمترین نمره کلاسمون بود :lol:  

اقا این جریان به گوشِ معاون مدرسه رسیده بود و چون با معلم ادیبات فامیل بود حسابی کفری شده بود ازمون و میخواست هرطور شده تلافیشو سرمون در بیاره اما هیچوقت فرصت پیدا نمیکردد :spchls:   :lol:  

تا اینکه………………… :spchls:  

Now Playing:

 

 

(اصل داستان اینجاست که به نظر خودم از همه باحالتره :yahoo:   :devil:   )

تا اینکه اقای صبوری قرار شد 2 روز بره مرخصی و مسافرت و قرار بود معاون بجاش بیاد سر کلاسمون :rain:   :rain:   :rain:  

اقا ما دوباره کلا کلاس به مشورت نشستیم که چه خالی به سرمون بریزم و شورای حوادث یهویی رو تشکلی دادیم :lol:   :lol:   :lol:  

سروتونو به درد نیارم ، خیلی مطالب در شورا به بجث وبیان گذاشته شد از جمله پنجر کردن ماشین (  :hmm:   ) معاون نکبت که فامیلیشم یادم نیست :lol:  

این شد نقشه ی اول که توسط یکی از بچه ها به اسم ” گارفیلد” ( اخه خیلی تپل و گنده بود و قیافش شبیه گارفیلد خوابالو بود :lol:   ) قرار شد انجام بشه اخه خونه س گارفیلد اینا نزدیک خونه ی معاون مدرسه بود :hmm:   :devil:  

اجرای این عملیات با تعدا 37رای از 37 آرای ماخوذه به تایید مجلش خبرگان و نخبگانِ سوم تجربی رسید و قرار شد صبح گاه پنج شنبه قبل از مدرسه گارفیلد ضربه ی اولیه رو بزنه :lol:

اقا توی شورا بحث بر این رفت که اقا خب واسه اینکه زهرشو به ما بریزه اگر پاش قطع هم بشه باز خودشو میرسونه :swr:   :lol:   پس به یه نقشه پشتیبانی نیاز داشتیم :lol:  

دوباره راه های زیادی در شورا به بحث نهاده شد و یه لایحه دو فوریتی رو ارائه کردیم مبنی بر اینکه

Now Playing:

2014 Party Club Mixtape

مبنی بر اینکه هرکی هر نوع کپسول و قرض بد مزه ای که داره از خونه بیاره و گارفید هم چون خیلی هیکل بزرگ  و درنتیجه گنجایش زیادی داشت قرار شد آب زیادی بخوره :lol:  

فکر کنم دیگه فهمیدید قرار شد چیکار کنیم :lol:  

اقا واسه راه حل پیشنهادی دوم و راه حل 100درصدی قرار شد کاری کنیم که معاون اصلا نتونه وارد کلاس بشه :lol:  

نقشه ی دومی که با بازم با کل آرا تصویب شد این بود که اون قرص و کپسول ها رو پودر و خالی کنیم و با اون مقدار آبی که گرافیلد خورده بودو پروش داده بود مخلوط کنیم و محلولی که به دست میاد رو بریزیم توی بخاری :lol:  

حتما تجربه ی قرض انداختن روی بخاری مدرسه رو داشتید :lol:   میدونید به قرص یا نفتالین چه بویی به وجود میاره که هر موجود زنده ای تا شعاع ها فاصله نمیتونه نفس بکشه :lol:  

حالا فکر کنید 2تا پلاستیک قرص و آبِ پَروَردِه، چیکار میکنه :lol:  

اقا نقشه اول به اجرا در اومد و معاون ، ساعت اول که کلاس نداشتیم نرسید مدرسه :lol:   :lol:  

همه کلاسمون جیغ های شادی بر افراشتند و از خوشحالی خشتک ها دریدند :grnstr:   :yahoo:   :rose:   :devil:   :lol:   :lol:   :lol:  

ساعت بدی معاون رسید مدرسه و ما رو خوشحال و خندان و طبق معمول برنده از بازی والیبال شرطی با معلمع و در حال خورد رولت دید :lol:   :lol:  

اقا از سرش داشت بخار بلند میشد مخصوصا کچل هم که بود اصا تغیر رنگ پوست کله ـش هم کاملا قابل رویت بود :lol:  

اقا از کفر، 2تا کلاس بعدی ما رو منحل کرد و گفت خودم میام سر کلاستون :swr:  

ما هم نیشمون از همیشه باز تر و خندان تر توی دلمون میگفتیم : ” بیا عععععععععععععععععشششششششششششششششششققققققققققممممم بیا برات بازم نقشه داریم بیا فدای اون کله ی کچلت بشیم عوضی :lol:   فکر کردی خیال کردی؟؟؟ بچه های سوم تجربی رو دست کم گرفتی فکر کردی رسیدی به مدرسه و کلاسای بعدیمونو منحل کردی خیلی زرنگی؟؟؟ :lol:   :lol:   :lol:   :lol:   “

اقا جونم براتون بگه کل زنگ تفریح ما داشتیم میخندیدیم و معاون داشت رنگ عوض میکرد از عصبانیت اخه فهمیده بود پنجری ماشینش کار ما بود :lol:   :lol:

اقا من و گارفیلد مسئول اون محلول پرورده ـه بودیم دیگه :hmm:   :hmm:   :lol:   :lol:   رفتیم پست مدرسه

قرص و کپسولا رو در عرض 5دقیقه پودر کردیم و ریختیم توی یه سطل . گارفیلد دست به کار شد :lol:   :lol:  

اقا همچین اب تصفیه شده ای پس داد که بوی همون هم کافی بود برا معاون اما خب ما میخواستیم نقشه بی عیب و نقص باشه :lol:  

خلاصه به مایع خیلی خوب درست کردیم فورا ریختیم توی بخاری و گاز رو وصل کردیم ( دیگه میدونید که بعد از امتحان ادبیات که گفتم واسه اخر سال بود یعنی خرداد و خرداد هم که میدونید شیراز هوا گرم میشه و کلا توی همه مدرسه ها هم اصا از اول عید گاز بخاری های کلاسو قطع میکنن :laf:   )

خلاصه گاز و وصل کردیم و مشغول پخت شدیم و یه سطل موادِ فرآوری شده رو دادیم به خورد بخاری و شعله رو کشیدیم بالا که خوبِ خوب عمل بیاد :lol:  

توی 10 دقیقه ای که از زنگ تفریح مونده بود کل کلاس رو بخار های سمی فرا گرفته بود با بویی بسیار دلنیشن و از هوش برنده :lol:  

Now Playing:

DJ Snake & Lil Jon – Turn Down for What

کل مدرسه داشت منحدم میشد و معاون خوشحال که ما خودمون، خودمون رو بدبخت کردیم :lol:   چراا؟؟؟؟ الان میگم :lol:  

آقا دیدیم معاون با خنده اومد و همه رو برد توی کلاس و دریچه ی کلاس مار که سمت راهروی مدرسه بود رو بست و رفت بیرون و  در رو از بیرون قفل کرد و گفت همون تو خفه بشید تا بفهمید از شما زرنگتر هم هست :swr: :gaah: :negative:

:lol:   :lol:  

فکر کرده بود خودش زرنگه :lol:  

ما هم پر رو :lol:   نفس ها حبس :lol:   با خیال راحت نشسته بودیم سر جای خودمون روی صندلی هامون :lol:  

Now Playing :

Dominator Festival 2012 – Official Aftermovie

اقا اینقدر عصبی شده بود از این حالت و رفتار ما که کم مونده بود سکته کنه :lol:  

به محض اینکه از در کلایمون دور شد و رفت توی دفتر و صدای بسته شدن در دفتر رو فهمیدیم باز شورای حوادث یهویی تشکیل شد واسه راه چاره :lol:  

فورا تصویب کردیم که از پنجره فرار کنیم :lol:  

پنجره های مدرسه ی ما رو اینطوری توصیف کنم دقیقا مثل میله های زندان :lol:  

با همکاری دوستان و به کمک یه صندلی موفق شدیم در لحظه های سرنوشت سازِ اخرین ثانیه های حبس تنفسمون ، 8 تا میله رو خم کنیم طوری که همه حتی گارفیلد هم از وسط میله ها و پنجره بتونه رد بشه و فرار کنیم :lol:   :yahoo:   :yahoo:  

Now Playing:

Skrillex – Ruffneck – FULL Flex

اقا یه نیم ساعت که گذشت دیدیم یکی بدو بدو داره میاد سمت کلاسمون و ما هم توی حیاط پشتی و پارکینگ که چمن کاری شده بود و درخت بود نشسته بودیم و نگاهمون به کلاس که ببینیم کیه که داره اینطوری بدو بدو میاد :lol:  

معاون بود :lol:   :lol:   :lol:  

اقا با چنان عجبه ای اومد کلید انداخت و در رو باز کرد که فکر میکرد الان 37 تا بچه توی کلاس با اون بوی گند و اون همه بخارات سمی حاصله از اب پرورده و قرص ، همه تلف شدن و مردن :lol:  

اقا در رو که باز کرد دید هیچکی تو کلاس نیست و پنجره ای کلا کلا خم شده :wow:   :wow:   :wow:   :wow:   :wow:   :wow:   :wow:  

:lol: :lol:   :lol:   :lol:   :lol:   :lol:  

به نظرتون بعدش چی دید؟؟ :lol:  

ما همه توی چمنا نشستیم و 20 نفر ( 5تا گروه 4تایی) دارن حکم بازی میکنن و بقیه هم خوابیدن روی چمنا یه تعداد هم کلا رفتن خونه :lol:   :lol:  

اقا این صحنه رو که دید ما همه یهو زدیم زیر خنده :yahoo:   :grnstr:   :gaah:   :lol:  

معاون هم نشست وسط بخارات سمی و زد زیر گریه و فحش های خیلی خیلی زیر کمری :lol: :lol:   :lol:  

اون روز گذشت و این خبر به گوش صبوری رسید و زن زد به ما و کلی خندید و کلی هم تهدیدمون کرد گفت ایدنفعه باید واسه تظاهر هم که شده از معاون طرفداری کنم :lol:  

اقا ، مدیر اومد و یه مقداری ما رو محکم نوازش کرد که معاون  خوشحال بود :lol:  

اما خب گفتم که صبوری باهامون پایه بود :yahoo:   از تو دلمون در اورد و یه هفته معاون هر 2 روز شیرینی میخرید و ما میخوردیم ( صبوری بهمون میداد :lol:   ) و 3 روز هم بهمون تغطیلی داد که واسه خودمون حال کنیم که ازش ناراحت نباشیم :lol:

اخیییییییییییییییییییییییییییییی خلاصه خیلی خوش بودیمم :lol:   :lol:   :lol:   :lol:   :lol:  

خیلی جریانات دیگه هست اما خب واسه امروز بسه الان دوستم هم میاد میخوایم بریم پارک باید زود برم :yahoo:  

اگر دوست داشتید پست بعدی راجع به فرار از پیش دانشگاهیمو میگم اونم یکی از خوشترین خاطراتمه + عکساش :lol:

همیشه مثل الانِ من شاد و پر انرژی باشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــید :heart2: :Heart1: :lol:

[/read]