امشب میخوام یکمی بد بنویسم

مینویسم چون کسی نیست که بخواد گوش بده شاید به روز یکی حوصله کرد و خوندش

حداقل اینطوری شاید یکم دلِ خودم اروم بگیره

دردِ دلِ امشبم از اینه که چرا بعضیا راست راست توی چشم ادم نگاه میکنن و دروغ میگن ؟ دروغِ بزرگ و تابلو اون هم به کسی که بعد از اون همه بی اعتمادی و دروغ  و وعده های بیخودی ، هنوز حاضره که دوستش داشته باشه و هنوز هرکاری از دستش بر بیاد انجام میده

هیچوقت از دروغ گفتنت خسته نمیشی؟؟ از خودت خجالت نمیکشی این همه دروغ میگی؟ حاضری همه چیز رو خراب کنی اما معذرت خواهی نکنی و نگی اشتباه کردی؟

واسه یه دروغِ روز اول؛ بشمار ببین تا الان چندتا دروغ گفتی و خودتو خراب کردی…

کافی نیست ؟ هنوز دوست داری ادامه بدی؟ تا به کِی؟

توی فکرمون چی میگذره ؟ اینکه دیگران پشت گوششون مخملیه و فقط خودمون زرنگیم ؟

البته خیلی ها هم هستن که به اطرافیانشون اصلا اهمیت نمیدن :)

تو دلشون میگن ” گور بابای بقیه ” اما خب یه روز هم خودشون به دردسر می افتن

من اصلا نمیتونم تنها به فکر خودم باشم، جون به جونم هم کنن اخر بازم دلم به حالِ یکی میسوزه و دلم میخواد یه کاری کنم که اون هم اگر سود نمیکنه حداقل ضرر نکنه :)

متنفرم از آدم هایی که فقط خودشونو میبینن و منفعت خودشونو

نه اینکه بخواد باهاشون بد یا دشمن بشما… نه…

فقط با پنبه یه جایی سرشونو می بُرم همراه با یه لبخند ملیح

99%درصد مواقع آدم خونسردی هستم اما اون 1% رو اگر عصبانی بشم دیگه شدماا B-) مراعات حالِ دیگرانو میکنم اما خب دیگران هم نباید از حد خودشون تجاوز کنن که اگر این حد و حدود به هم بریزه دیگه دیگه دیگه :)

اصلا ولش کن :) واسه امشب کافیه … بقیشو بعدا میگم :yes:  

بهتره برم یه صفحه ی بقول معرف “پروفایل” درست کنم از وَجَناتِ خودم بگم

 

============

پروفایل موجود است :grnstr:   بالا سمت راست :grnstr:  

دلتنگ کسی که باشی
بهار بیاید یا نیاید هیچ فرقی نمی کند!
تو تنها عبور ماه و سال را نظاره می کنی
بی آنکه لباس تازه ی هر فصل را پوشیده باشی!
دیگر هیچ ستاره ای در آسمان چشمانت را خیره نمی کند!
هیچ لبخندی دلت را نمی لرزاند!
و مادامی که به رسم تنهایی کنار پنجره ایستاده ای
همه ی اجسام را به یک رنگ و شکل می بینی!

 

دلتنگ کسی که باشی
دنیا برایت اتاق کوچکی می شود
که تنها از روی بغض ،خستگی و بی حوصلگی
روزگارت را در آن سپری می کنی!

 

دلتنگ کسی که باشی
به خاموشی رو می آوری
به دردها پناه می بری
و زمانی که طنین آه
آشیانه ای را که در سکوتی محض
روی خاطره ها ساخته ای ویران می کند
به اشک مجال روییدن می دهی!

 

دلتنگ کسی که باشی
کسی که می دانی هیچوقت نمی آید
آنقدر از زمین فاصله می گیری
که هیچ احساس ملموسی
حتی به گاه سرودن شعری تازه
تو را به حقیقت زندگی باز نمی گرداند!

 

دلتنگ کسی که باشی
نگاهت فقط به یک چیز خیره است.
نگاهت نه به در، بلکه به صدای زنگی که منتظری گوشت را نه خراش بلکه نوازش بدهد.

 

دلتنگ کسی که باشی
بی حوصله ای،میگذاری ریشت بلند بشود موهایت هم همینطور…
فکر میکنم تینطوری خیلی زیباتر به نظر میرسم…

 

دلتنگ که باشی اصلا برایت فرق نمیکند روزهایت چطور بگذرند.
خوب یا بد…برایت فرقی ندارد
تو فقط می خواهی کنار او باشی…

 

دلتنگی اصلا برای خودش عالمی دارد
دلتنگی یعنی تو دیگر برای خودت نیستی

دلتنگ که باشی دلت میخواهد یکی پیشت بنشیند و تو برایش از او بگویی…
از فراق…از جدایی…از دوری
تو خودت هم انگار خوشت می آید که دلتنگ بمانی…
حتی دلت می خواهد که بعضی وقت ها کسی باشد که دلتنگش بشوی…
بیچاره کسی که بهانه ای برای دلتنگی ندارد…
بیچاره کسی که دل تنگ ندارد

من دلتنگی را با تمام بی قراری هایش دوست دارم..
دلتنگ که میشوی  دلت می خواهد بنشینی در یک خانه ی قدیمی روی صندلی که هی تکان میخورد زیر درختان نچندان سر به فلک کشیده در فصل پاییز و خیره شوی به در…
گاهی از روی آن صندلی بلند میشوی و در میان برگهای پاییزی راه میروی و خش خش برگ های درختان را گوش میکنی.
دلتنگ که میشوی دلت میخواهد کاش کسی نبود که به تو گیر دهد و دلت می خواهد تو با خیال راحت بنشینی لب پنجره و  یک سیگار را آتش بزنی و دود کنی.و مثل این ناشی ها دود سیگار را از دهانت بیرون بدهی.شاید اگر بیرون کسی مرا نمیشناخت دلم میخاست در باران راه بروم سیگار بکشم…
و تو چه میدانی از دل مردی غمگین و خسته که فضای اتاقش را فقط دود سیگارهایی که پشت سر هم میکشد گرفته…نمیدانم اگر دختر باشی چکاری برای آروم شدن دل تنگت میکنی.لابد تو هم بهانه ای داری برای اینکه دلت را آروم کنی…
بگذریم…
دلتنگی را دوست دارم…چون دلت به بهانه ی زندگیت خوش است…عجب دنیایی دارد این دلتنگی…
چقدر دلم میخواهد از دلتنگی حرف بزنم.انگار اگر بخواهم میتوانم تا خود صبح درباره این کلمه حرف بزنم.و چقدر حرف دارد این دلتنگی.
اسمش دلتنگی هست اما من به دنبال واژه ای تازه برای این اسم میگردم.چون حرفش با عملش هم خوانی ندارد.
دلی که تنگ است که نباید این همه حرف داشته باشد؟؟؟؟
دلم تو را میخواهد ای بهترین بهانه ی زندگی…
نکند با خواندن دلنوشته هایم بگویی همان بهتر که دلتنگ باشی…من از آن قماش نیستم…من دلم خیلی کوچک است.انقدر که دلتنگی های خیلی زیاد و بزرگ تویش جا نمیشود ،
شاید بترکد بمیرم و دیگر ای بهانه ی من  تو هم بهانه ای نداشته باشی برای ناز و غمزه کردنت…
دلم برای ناز کردنت تنگ شده است…دلم برای خنده هایت تنگ شده است..دلم برای فحش هایت تنگ شده است…دلم برای اشک هایت تنگ شده است
یادت هست؟؟؟یادت هست روزی را که به من گفتی نمیگذارم دیگر دلتنگ شوی؟؟؟؟
  رفتی…رفتی و پشت سرت را هم نگاه نکردی
من ماندم و این چهار دیواری دلم که از حجم تنهایی و دلتنگی شکسته…من ماندم و آه.من ماندم و زمستان سرد بدون تو…
بهار آمد…اما بهار نیامد…
به کدامین سو رفتی ای پرنده ی سبکبال من؟به  آسمان چندمین رفته ای که اینچنین آسمان اول دلم بدون ستاره شده است؟؟؟
راستی… آن شبی که رفتی ستاره ای دنباله دار در آسمان رد شد.نکند ردّی از یک تار گیسوی تو بوده باشد؟؟؟؟

تو را دلتنگم…
ای آغازترین بهانه من
ای شروع دلتنگی و پایان دلتنگی ، تورا می خواهم…
تو را با همه ی وجودم می خواهم.
می پنداشتم میشود نبودنت راتنهای پر کرد…

کاش کمی از دوست داشتن های دیروزمان را برای امروزمان میگذاشتیم شاید که دلی تنگ نبود…

و تو…
و تو ای کسی که این دلنوشته را می خوانی ساده از حرفهایم مگذر…
کمی انصاف بده به این غریبه ی آشنا…آشنایی که زود برایت غریبه شد…

saسکوت عجیبی دارد اینجا
تنها من مانده ام و خیال بودنت، خنده هایت و نوشته هایم که …
با دلم چه کرده ای!؟ با من چه می کنی !؟
دلم برایت تنگ می شود
وقتی می خواهمت
وقتی بلند بلند می خوانمت ونیستی، تنهایی عجیبی است
دیوانه ام می کند گاهی …
می دانم آرزوی دیدنت فقط خیالیست شیرین …
کاش اینجا بودي درست روبروی من!
سکوت می کردیم و در آن سکوت
من جرعه جرعه از شهد نگاهت سیراب می شدم
کاش می دانستی دلتنگی با دلم چه ها می کند

کاش می دانستی دلم……

tqja2z1xsnd24jrcc27dدختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذ به طرف بقال دراز کرد و گفت ؛
مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته رو بهم بدی ، اینم پولش …
بقال کاغذ را گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد ،

بعد لبخندی زد و گفت ؛

چون دختر خوبی هستی و بهحرف مادرت گوش میدی

میتونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری …
ولی دختر کوچولو از جای خودش تکان نخورد
مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای بر داشتن

شکلات ها خجالت میکشه و گفت ؛
” دخترم ! خجالت نکش ، بیا جلو خودت شکلاتها را بردار “

دخترک پاسخ داد ؛
” عمو ! نمی خوام خودم شکلاتها را بردارم ، نمیشه شما بهم بدین ؟”
بقال با تعجب پرسید؛ چرا دخترم ؟ مگه چه فرقی میکنه ؟
و دخترک با خنده ای کودکانه گفت :

اخه مشت شما از مشت من بزرگتره !♥

———————————————————————-

شیطنتِ کودکانه اش را میبینی؟ میبینی چشمانش چه برقی میزند؟

چه خنده ی کودکانه ی زیبایی دارد…

دنیایی کوچک دارد اما …

همین دنیای کوچکش را با تمام دنیای بزرگ خودم عوض نمیکنم…

من…

دلم…

دختر میخواهد …. 💓 💗 💖  💕

13969332974155853414

 ﺍﻧﺘﻬﺎﻱ ﻫﻤﻪ ﺟﺎﺩﻩ ﻫﺎ

ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻣﻦ ﻣﻲ ﺭﺳﺪ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺖ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﻲ ﭘﺮﻭﺍ ﭘﻴﻤﻮﺩﻩ ﺍﻡ ﺯﻣﻴﻦ، ﭼﻘﺪﺭ ﺯﻳﺒﺎﺳﺖ

ﻭﻗﺘﻲ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺮ ﺁﻥ ﻗﺪﻡ ﻣﻲ ﮔﺬﺍﺭﻱ ﻭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺁﺑﻲ ﺗﺮﻳﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﺩﻧﻴﺎﺳﺖ ﻭﻗﺘﻲ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻲ ﮐﻨﻲ ﺍﻱ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺷﺐ ﻫﺎﻱ ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ ﺍﮔﺮ ﺩﻟﺖ ﻫﻮﺍﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺑﺮﻱ ﻳﮏ ﺩﻭﺳﺖ ﺭﺍ ﮐﺮﺩ

ﻧﺸﺎﻧﻲ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﺎ ﺑﭙﺮﺱ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺷﺐ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺳﺤﺮ ﺑﻴﺪﺍﺭﻡ

ً ▓✍

افـسًًًٍٍٍـًًًٍٍٍـًًًًٍٍٍٍٍـًًٍٍـًًٍٍــًًًٍٍٍـًًًٍٍٍـًًًًٍٍٍٍٍـًًٍٍـًٍٍوسً