خاطرات دوره آموزشیِ سربازی (قسمت دوم )

سلاااااااااااااااااااااااااااممم :yahoo: :yahoo: :yahoo:

بالاخره عزممو جزم کردم یا نمیدونم جزممو هضم کردم به هرحال یه اتفاق افتاد ما فرصت کردیم و بیایم سایتو ادامه بدیم و این پست هم الان که دارم فکر میکنم باید خیلی طولانی بشه برا همین یه اهنگ EleCtro House Remix یه ساعته پِلی کردم که در طول مدت بی کار نباشم :mail: :yahoo:

اقا با احازه اول بریم اون خاطرات اموزشی رو به پایان برسونیم :unsure:

[read more=”… ادامه” less=”بستن ادامه”]

اقا از همه موارد میگذریم و میریم سراغ 4 روز اخر دوره اموزشی که اردوی اموزشی بود

از 15/7/95 تا 19/7/95 ما اردو بودیم

قشنگ یادمه ظهر اماده شدیم و کوله و بار همراه رو پر کردیم که حدودا یه 30 کیلو میشد از بس پر شده بود از لباس و اُوِرکت و لباس اخه شبا توی بُّرِ بیابون یزد هوا خیلی سرد میشد

من هم یه نیم کیلو اذوقه ی شکلات و بیسکویت کرم دار داشتم و برده بودم +2تا پتوی شبیه به نَمَد ک سنگین اما گرم . + تقریبا کلیه وسایلی که توی اون پست اول راجع به سربازی گفته بودم نیازه :hmm:

اقا یه 3-4ساعت پیاده روی کردیم تا رسیدیم محل اردو و بهمون چادر های 12 نفره دادن و خلاصه چادر برپا شد و زیر انداز و پتو گذاشتیم توی چادر و دور چادر یه آب راه ( :spchls: ) درست کردیم ( خو اجباری بوددددددد :gaah: )

اها یادم رفت بگم به یه بیل هم از اجزای کوله ی 30 کیلویی بود البته از این بیل ریزه میزه های کوهنوردی

مث اینا که میرن جنگ ، یه کلاه خوود هم بر سر نهاده بودیم افتاب میخورد مغزمون تو غُل میخورد :lol: قمقمه هم داشتیم فقط کم مونده بود شهید بشیم :lol:

اقا چادر ها درست شد باید میرفتیم سنگر میکندیم حالا سنگرمون چطوری بود؟؟

بهش میگفتن چاله روباهی اون هم برای 5 نفر ( درواقع باید یه نفره باشه ) با عرض 70سانت وطول 2ونیم متر و ارتفاع 80 سانت دقیقا مث قبر :lol: فقط فرقش اینه که به جا مُرده ، سرباز توش قرار میگیره و یه فرق دیکه هم اینه سرباز مث میت درازکش نیست و دو زانو باید بشینه :lol: خلاصه قبرمونم کندیم و پر از خاک شدیم و اومدیم توی جادر

اقا یه چیز حتما شنیدید میگن ” خشم شب” :unsure: الان اسمش شده ” تاخت شبانه ” :lol: اقا از اسمش پیداس برا شباست دیگه

قبرمونو تا ساعت 5 عصر کندیم اونموقعه هنوز هوا روشن بود و مثل الان تاریک نمیشد اقا خلاصه رقتیم پوتین رو در اوردیم و دراز کشیدیم توی چادر و دراز کشیدیو که جون خودمون استراحت کنیم . توی این اردو هم همیشه باید کل کوله پشتیت به جز اون پتو ها رو همیشه و همه جا همراه داشته باشی و کلاه اهنی سرت باشه در حالت تفکر عمیق در دستشویی :lol:

جونم براتون بگه چشمان رو بر هم نهادیم و یاااااااااااااااااااااااااااااااااا تمامی امامزاده های بیژن و نوادگانششششششششششششششششش بمب ممب و تیر و ترکش داره تو سر و کلمون میترکه :unsure: :lol: اقا تاخت زدن اونم توی روز روشن اقا ما هم امادگی نداشتیم خب :lol: کلاشینگف رو انداختیم دور گردن و کلاه بر سر و پوتین به دست مث خر، 4 نعل بدو به سمت سنگر :lol: حالا سنگر ها یه 400 متر از چادر ها دور بود و نزدیک به 200 تاسنگر ( 1000نفر بودیم توی گردان ما هرچادر 12 نفر و در کل 5 نفر 5نفر یه سنگر اختصاصی برا خودشون کنده بودن) اقاااااااااااااااااا حالا سنگر ما کوووووووووووووووووووووووو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ :wow: :wacko: :lol: این مربی های تخریب و تاکیک نامرد هم با تیر و تفنگ مث گرگ گرسنه افتاده بودن دنبال ما بَـ بَـ یی های معصوم و از همه جا بیخبر :lol: ما بدو اونا بدو :lol:

اقا انگار یه قبیله ی 1000نفری سربازِ از نسل سرخپوست ها و انسانهای اولیه دارن میرن شکار :lol: یکی هُو میکشید یکی جیغ میزد یکی داد بیداد یکی میگفت تسلیممممم :lol:

گروه ما به رهبری من ، به خوی سگ گرگی رجوع کرده بودیم و زوزه مکشیدیم :lol: :lol: :lol: :lol: تصور کن من پوتین توی دست ، با دوستام کلی بار و بندین هم همراه داریم میخندیم و زوزه میکشیم و از دست مربی ها فرار میکنیم :lol: :lol:

ای خدا کاش میشد باز برگردیم به همون روز ها :lol: :lol: :lol:

اقا خداوکیلی تی ان تی منفجر میکردن و تیربار دوشیکا بر سرمون میبارید و تیر کِلاش بود که از چپ و راست میزدن :wow: اقا خلاصه با کلی سلام و صلوات و مسخره بازی و خنده و پا برهنه توی سنگ و خار دویدیم و دویدیم تا به سنگری رسیدیم :lol: یه نیم ساعت با دشمن فرضی گفتمان کردیم و خلاصه صلح برقرار شد و برگشتیم چادهامون

اها راستی یادم رفت بگم توی این تاختِ بی خبر. خیلی ها خیلی چیزاشونو فراموش کرده بودن بیارن مثلا یکی کوله یکی کلاه یکی اسلحه

یکی از دوستام اصلحه نیاورده بود ممن دست کردم به چوب بهش دادم گفتم ژست صلاح بگیر یا تنبیه میشی یا شانست میزنه و کسی از دور نمیبینه که این چوبه :lol: واقعا هم کسی ندیدش و ما مرده بودیم از ختده اخه الکی صدای شلیک در می اورد از خودش :lol: تازه دو بار هم شهید شد :lol:

اقا برگشتیم به چادر و دیگه مطمئن بودیم خشم شبی نداریم اخه از منابع موثق شنیده بودیم فقط 2بار خشم شب میزنن

با خیال راحت خوابیدیم اما خب باز هم موارد امنیتی رو رعایت کردیم:

پوتین به پا، کلاه به سر ، اسلحه توی دست ، کوله به کول خوابیدیم :lol:

صبح شد و چند تا کلاس عملی برای تاکتیک و ش،م،ر ( شیمیایی ، میکروبی ، رادیواکتیو) و امداد و تخریب داشتیم

کلاس تاکتیک همش سینه خیز میرفتیم و تمرین “آتش و حرکت – اتش و انتقال” بود یه دل سیر ، تیر خالی کردیم مخصوصا وقتی باز مربی حوصله نداشت و به جازی 20تا تیر بهمون گونی گونی تیر میداد که تیر تموم بشه و زود بریم :lol:

ش.م.ر هم که توضیح بود و بعدش نزدیک 2 ساعت با ماسک شیمیایی نشستیم توی افتاب برنزه بشیم :spchls:

امداد که امداد بود اما خیلیییییییییییی خندیدم وقتی میخواست اموزش بده چطور میشه مصدوم رو جا به جا کرد بچه ها خیلی متلک انداختن و خندیدیمم :lol:

اما تخریب :Heart1: :kiss: اقا فقط همینو بهتون بگم اولش کلی از این بمب های دودزای رنگ وارنگ انداختن خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خوشگل بود اقا من فکر میکردم فقط دودزای سیاه داریم اما برعکش شونصد تا رنگ داشت و نزدیک به 40 تا بمب دودزا انداختن کل محوطه ای توش بودیم رو دود گرفت اصا چشم چشمو نمیدید :grnstr:

اما مرحله ی خیلییییییییییییییییییییییی هیجان انگیزیاتش :yahoo: :devil:

اقا قرار بود قدرت تخریب بمب رو نشونمون بدن

اقا دو تا از این دَلِه های ترشی ( اوردن روش از این علامت های مرگ و چمدونم رادیواکتیو و آرم “دست نزنید جیزه ” داشت اوردن و به ما گفتم برید اون ته مه عقب ها بتمرگید که جونم مرگ نشید :lol: اقا این مربی ـه رفت این ترشی انفجاری ها رو کار گذاشت و امد شروع کرد به توضیح دادن مه الان میخوان یه چشمه از قدرت تخریب یه درصدِ خیلی ناچیز از بمب اتم و این چیزا رو شبیه سازی کنن مثلا اینقد درصد : 0/00000000001 :spchls:

اقا ما هم خیلی مشتاق ، اون داشت توضیح میداد منم هم داشتم این دله ها رو 4چشمی تماشا میکردم که کی میپوکه ( میترکه ) :lol: مربی هی میگفت اقای فلانی حواست به من باشه :spchls:

اقا خب دست خودم نبود هی چشمم میرفت سمت اون فیتیله ـه که همینطور داشت دود میکرد و منتظر بودم هممون فرشته بشیم بریم هوا :lol:

ما دیدیم این نمیپوکه یهو داشت توضیح میداد پریدم وسط حرفش با یه لحن عصبی و منتظر گقتم ” عامو ای چرا نمیپوکه؟ مَی ما مسخره شیم؟؟ :swr: :swr::lol: اقا همه زده بودن زیر خنده و خود مربی هم با خنده گفت باشه بتمرگ تا بترکونیمش و خیالت راحت بشه بعد من توضیح میدم :lol:

رفت و چاشنی رو کار گذاشت تا نگو اون فیتلیهه الکی داشته مسوخته و من این همه منتظر بودم :swr: :rain: :lol:

اقا چاشنی رو کار گذاشت و فرار کرد اومد و گفت اماده – کلاه ها روی سر – همه دراز بکشن روی زمین

به جان خودم همچین پوکید و صدای انفجاری داشت اصا دل ادم کنده میشد پرت میشد یه 100 متر اونورتر

من ذوق کرده بودم :Heart1: :lol: مربی هم خداییش باهام خیلی خوب بود اقای رنجبر گفت چطور بود ؟؟ اصا قیافمو دید فهمید ذوق مرگ شدم :lol: تا اومدم جواب بدم گفت بشین و دراز بکشید براتو سوپرایز دارم :wow: :grnstr:

اقا رقت پشت ماشین یه 2تا دله ی دیگه اورد چسبوند به هم :lol: :lol: :lol: :lol: :lol: :lol: :lol: اقا این یکی خیلی خطری تر بود یه چاشنی ریموت کنترل دار باش گذاشت اومد پیش ما

منم هنوز فکوس بودم روی بمبه که بترکه اومد سمتم ریموتو داد به من :yahoo: :yahoo: :yahoo: :good:

اقا همچین غروری ما رو فرا گرفت اصا خدااااااااااااا B-) B-) B-) :lol:

خلاصه زدیم همه چیو پکونیدم فرستادیم هوا اصا احساسی بهم دست داد انگار بمب هیدروژنی زدم توی خورشید :lol:

اقا تصور کنید توی یه صحنه ی بسته :

امید یه چاشنی دستشه و تصویر Slow Motion و اهسته داره میره جلو

دستش اروم میاد بالا ضامن رو میزنه و پشت سرش یه انفجار عظظیم رخ میده و کلی سنگ و خاک میاد سمت دوربین و من هم دارم اروم و غرور افرین به سمت دوربین حرکت میکنم B-) :lol:

اقا خب شما که نکردید از این کارا

ادم یه ترقه بمبی میترکونه اصا ذوق مرگیاتش از اعماق وجودش میپاشه بیرون رو در و دیوار حالا منو ببین زمین و 1 متر با انفجار سوراخ کردم چه حسی داره :lol:

خلاصه بمب ممب برا ترکوندن داشتید من در خدمتم :lol:

اقا ما شبا همینطور منتظر خشم شب دوم بودیم و واسه همین همیشه اماده بودیم :lol:

دوباره طبق منابع موثقی که پیدا کردیم، خشم شب دوم رو فهمیدیم که بعد از سخنرانی سردارمیرحسینی میزنن ( پشت درهای دستشویی نوشته شده بود از خیلی دوره های قبل و همینطور دوره های بعدی هی لایک کرده بودن و تایید :lol: )

اقا شب سوم بود سردار واسه سخنرانی اومد و حرف زد و ما هم دیگه خیالمون جمع که الان دیگه خودشه و منتظر تیر و ترقه بودیم که به محض انفجار بریم بپریم توی سنگر :lol:

اقا کلاس دیگه تموم شد و بند و بساطو جمع کردیم و رفتیم کلاسای دیگه و میدون تیرو روز ها از پی روز ها میگذشت و هم خوشحال بودیم وشوق داشتیم برتا 2 روز دیگه برمیگردیم خونه و هم ناراحت بودیم که بعد از 2 ماه 24 ساعت شبانه روزِ کامل در کنار هم بودم و اُخت شدن با هم داریم از هم جدا میشیم :rain:

اقا باز یه راهپیمایی برد بلند داشتیم جوری که کل روز طول کشید راهپیمایی ما

اقا خیلیییییییی طولانی بود و فقط یه قمقمه آب حق داشتی ببری ما هم ابلیمو ریختیم توش که اب وابلیمو بخوریم چون باعث میشه خیلیی کمتر تشنه بشی :laf: اقا وسط راه یه زمین مسطح مثل زمین فوتبال بود اونجا واسه استراحت وایسادیم و همچنین واسه درس سلاح

مربی سلاح ما به 4 تا ارپی جی وارد شد و یه تویوتا که دوشیکا بسته بودن روش رو هم اورد

اقا بعد از توضیحات مربی ها اومدن سلاح ها رو مسلح کردن و یه کوه جلومون بود بستن به گلوله ارپی جی و دوشیکا

اینطوری بگم که اینقدر هیجان داشتتت که ارپی جی از فاصله 30-40 متریت شکلیک میشد میخورد به هدف های کاشته شده ی توی کوه و منفجر میشد که نگو

اقا هرچی گفتیم بدید منم یه شونصد تا ارپی جی یا دوشیکا بزنم بهم ندادن نمیدونم چرا :unsure: :unsure: اخه من با این همه مهارتتتتتتتتتت واقعا حقم اینه؟؟؟؟؟؟ :hmm: :unsure: :lol:

دیگه راهمپایی رو ادامه دادیم و تمومش کردیم و تا دو غروب بود برگشتیم

شب اخر کلاس های تاکتیک و مسیر یابی داشتیم و نجوم و ستاره قطبی و از این چیزا

کلاسا تموم شد و موقع برگشت بود که گفتن یه برنامه ویژه برامون دارن

هااااننن؟؟ :unsure:

گفتن میخوایم یکی از عملیات هایی که توی جنگ بوده رو بطور کامل کامل براتون شبیه سازی کنیم :wow:

اقا بردنمون یه جایی توی یه دشت وسیع که 2تا خاک ریز دو طرفش درست کرده بودن که نزدیک 1 کیلومتر با هم فاصله داشت یکی خاکریز ما بود یکی واسه دشمن

اقا بچه ها هم همه جون خودشون اماده گفتیم الان مثل خشم شب اول حمله میکنیم زوزه کشان میریزم دشمون تسخیر میکنیم و خلاص میشیم :lol:

اقا همین که یکم دوییدیم رسیدیم به یه زمین که کلا سیم خاردار بود :wow: فقط به راه به عرض 1 متر وسطش باز بود اقا ریختیم از انجا حمله کنید که چشمتون روز بد نبینه :rain:

مربی بلند فریاد زد ” دشمن ما رو دیدهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه ” اقا همینو گفت و یا 124هزار تا امامممممممممممممممممممممممممممم از اون خاک ریز دشمن 1 ارپی جی و 2 تا دوشیکا و به 20 تا کِلاش شروع کرد به شلیک :rain:

ما هم زوزه رو تبدیل به جیغ و خنده کده بودیم و ریختیم توی اون راه 1 متری وسط سیم خاردار :lol:

اقا ما چه میدونستیم :unsure: :unsure: :unsure:

اون زمین که سیم خاردار بود دیدیم هی این مربی بیشعوره هی سنگ پرت میکنه توش و منفجر میشه و هی زِرت و زِرت هی ریموت کنترل رو میزنه و توی بیسیم هی میگه 1. 5. 4.11 فلان چنان – منور ارپی جی

اقا تا نگو این مربی ـه، نفوذی دشمن بوده و حمله ما سربازان اسلام رو لو داده وطن فروششششششششششششش :swr: :lol: :lol:

تا نکو ما رو کشونده وسط میدون مین واقعییییییییییی :rain: :lol: ( البته مین ها اموزشی بودن و ترکش نداشتنا :lol: فقط سنگ و خاک بود میخورد توی سر و کله و پای ما :lol: )

اقا دیگه مثل کرم میلولیدیم ( میخزیدیم ) و میرفتیم جلو و دشمن نامرد هم چپ و راست بمب و مین میترکوند توی چیش و چالِ ما :lol: هیمنطور طی 2 ساعت ، پیشروی کردیم تا دشمون دید ما دست بردار نیستیم و تسلیم شد :lol:

نهایتا رسیدیم به خاک ریز دشمن از شانس و اقبال نداشته من دقیقا وسط دو تا تیربار دوشیکا در اومدم :spchls:

اینا هم همینطور داشتن شلیک میکردم به ما بقی سربازان اسلامی که توی راه بودن من کلاه اهنی سرم بود صدای تیر توی یه 600دور میچرخید و تقویت میشد و میرفت توی گوشم . :lol:

نامردی نکردم و اسلحه ام رو پرت کردم اونطرف و دو تا دستامو گذاشتم روی گوشامو و دراز کشیدم روی خاک ریز :lol: مربی اومده بود بالا سرم داشت با کلاشینکف شکلیک میرد دقیقا بالا سر من و داد میزد ” سرباااااااااااااااااااااززز اسلحه ات رو برداااااااددددددددددد :swr::lol: اقا منم داد میزدم: ” اسلحه نمیخوااااااااممممممممممممممم تا این دوتا تیرباز شلیک میکنن من دست از رو گوشیم بر نمیدارم و دست به اسلحه نمیزنمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم :swr: :swr: ” اوضاعی بودا :lol: از مربی که اره و از من نه :lol: خلاصه تمام دشمن رو اسیر کردیم و مواضع رو تسخیر کردیم و پیروز شدیم :lol: بخاطر پیروزیمون دیگه بیخیالمون شدن که دیگه بریم توی چادرهامون و دیگه کله مرگ بزاریم و فردا هم از پادگان شوتمون کنن بیرون که بریم خونه :laf:

شب هم کسی نمیخوابید و همه تعریف و جمع کردن وسایل و منتظر صبح شدن بودن

هوا کم کم روشن شد

همه بی نهایت خوشحال و بی نهایت گریان

روز اخر 19/7/95 پشت در پادگان همه بغض میکردن و همدیگه رو بغل میکردن و کلی رو بوسی و اروزی خوشی و سلامتی و خوشبتخی و اینا

البته کلی هم دعوا داشتیم از همونایی که میگفتم اکه مردی روز اخر پشت در پادگان وایسا اخه توی پادگان دعوا میکردن خیلیییییی براشون بد میشد

هرطوری بود دیگه سرار اتوبوس شدیم و اومدیم به خونه

بی نهایتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت اموزشی لذت بخش بود با همه سختی هاش

برا هر پسری مطئنا بهترین دورانشه حالا هرچقدر میخواد سخت باشه

بم زنگ بزنم به چندتا از دوستام یکم حرف بزنم

بعدا باز میام از این یک ماهی که توی یگان هستم میگم

بعدا یعنی شاید 3-4 روز دیگه اخه این روز ها همش شیفت هسنم حتی جمعه :rain:

مراقب خودتون باشید

فعلا بای بای :-( :kiss: :hmm: :stars: :devil: :Heart1:

[/read]

Submit a Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *

:lol: 
:heart2: 
:rain: 
:wow: 
:swr: 
:rose2: 
:bye: 
:scratch: 
:good: 
:yahoo: 
:negative: 
:wacko: 
B-) 
:heart: 
:-) 
:whistle: 
:grnstr: 
:gaah: 
:rose: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:laf: 
:unsure: 
;-) 
:Heart1: 
:devil: 
:stars: 
:spchls: 
:kiss: 
:hmm: 
:lol2: