کلافه…

کلافه ام…

روزهاست که در تنهای ام، گم شده ام…

دیگر من، منِ سابق نیستم…

مثل قبل ، پر از هیجان نیستم…

پر از شیطنت نیستم…

انگار منتظر چیزی هستم که مقرر شده هیچوقت اتفاق نیفته…

[read more=”… اگر حوصله ندارید، نخونید” less=”بستن ادامه”]

تمامِ من ، حبس شده توی یه اتاق

خیلی وقته حس و حال قبل رو ندارم

چیزی نیست که بتونه من رو حتی واسه تمام یک روزِ کامل، شاد نگه داره

هرکاری میکنم تا از این حسِ تنهایی ، جدا بشم و فراموشش کنم 

بشم همون ادم سر به هوایِ بیخیالِ چند سال قبل

همونی که هر روز سرش به یه کاری بند بود و همه حسرت خوشی و بیخیالی و شور و نشاطشو میخوردن

هنوز که هنوزه، ظاهر خودم رو دارما

بیرون از اتاقم، توی دیدِ همه، خوبِ خوبم اما خب کی از دل ادم خبر داره؟

همین چند روز پیش، یکی از همکارا با خانوم و بچه  کوچیکشون اومده بودن خونه ی ما

البته من بیرون بودم و خبر نداشتم بعد که اومدم خونه، مامانم گفت فلانی اینجا بود و خیلی دلش هم میخواست تو رو ببینه

هم خودش و هم خانومش از ادم های خیلی خوش برخورد و خوش تعریفی هستن

تعریف از من شده بود که گفته بودن :

امید پسر خیلی اجتماعی و فوق العاده ایه و خیلی مهربونه و کلی از این حرفا

(البته شما هم باشی ، به مامانو بابام که بدِ منو نمیگید و برعکس چندتا چیز هم اضافه میکنن معمولا )

این ها رو مامانم داشت برام تعریف میکرد

مامانم طفلک از حالم خبر داره و میدونه که اصلا خوب نیستم

اینو هم میدونه که  با اینکه تقریبا تمام حرف های خوب و بدم رو بهش میگم اما بازم چندتا جمله هست که همیشه ته دلم برای خودم قایم میکنم و به زبون نمیارم

همینطور داشت حرف میزد و من هم گوش میدادم و یه لبخندِ رضایت از حرف هایی که میشنیدم

توی دلم به خودم گفتم: منِ اجتماعی؟؟ اون امید واسه خیلی وقت پیش بود.

الان با خودش خلوت میکنه

تنهایی میرره بیرون

اونقدر جمله های نگففته ای توی دلش هست که …

دلم به حال خودم سوخت

این روزا شدیدا به هم ریختم

تا اشک توی چشمام حلقه زد، صورتمو برگردوندم سمت لپ تاپم

دوست ندارم حتی مامانم ،بببینه اشک توی چشمام حلقه زده

اما خب …

سریع فهمید اما چیزی بهم نگفت جز اینکه بلند شد و از اتاق که داشت میرفت بیرون گفت : شب چی دوست داری واست درست کنم؟

توی فکر بودم

اینکه من یه روزی یه کسی بودم پر از حس هیجان واسه امتحان کارهای تازه و پر خطر ، یه ادم پر از حس شیطنت و پایه ی خرابکاری

یه ادم که توی جمع همه دوستاش مشهور بود که از همه خوش خنده تره و حتی توی حالت عادی هم یه بلخند رو لبش داره

یکی که اگر به پست یه نفر میخورد و سر یه موضوع با هم بحث میکردن ، کم نمی آورد و وقتی صبحت های طرف براش مجذوب کننده بود، تا صبح  هم باشه دلش میخواست صبحت کنه و خسته نمیشد

یکی که تا یه بچه ی کوچولوی ناز و خوشگل میدید مثل اینکه تا حالا اصلا ادم ندیده باشه ذوق میکرد و دلش میخواست بچه رو توی بغلش بگیره و سر به سرش بزاره و گازش بگیره

اما حالا چی؟؟؟؟؟!!!!!

الان فکرش درگیره خیلی چیزاست

توی دلش پر از حرف نزده و پر از غمه

غمی که اوندقر زیاد شده که گاهی وقتا ، ناخوداگاه چشماشو پر میکنه از اشک

دنیای بزرگش الان شده فقط یه اتاق 3در4

کارش این شده که خودشو گول بزنه فقط فیلم ببینه و توی اینترنت بگرده تا حرف های دلش ته نشین کنه و یادش بره

  خسته شدم

تا کِی باید اینطوری ادامه بدم؟

دلم میخواد روی تختم دراز بکشم و چشمامو بدوزم به سقف

چشمام باز باشه اما من دیگه چیزی نبینم

کاش میتونستیم خودمونو تعویض کنیم

خدا بیا جاتو با من عوض کن

میخوام ببینم تو چند روز میتونی طاقت بیاری و من هم بفهمم چرا باید زندگی من اینطوری بگذره

حسِ خوبی ندارم

اصلا نمتونم حسمو بنویستم

بیخیالش حتی نوشتن هم منو از خودم دور نمیکنه

واسه این پست بسه

دیگه حسش نیست که ادامه بدم به نوشتن

:stars:   :stars:   :stars:   :stars:   :stars:   :stars:   :stars:  

فدای سرت، نباشه غمت…

نری و یادت رفته باشه تنت…

نشینه خاکستر کنار لبت…

فدای سرت عزیزم ، نباشه غمت…

:Heart1:

Sick Of Crying

Tired Of Trying

Yes…

I’m Smiling

But Inside…

I’m Dying

[/read]

Submit a Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *

:lol: 
:heart2: 
:rain: 
:wow: 
:swr: 
:rose2: 
:bye: 
:scratch: 
:good: 
:yahoo: 
:negative: 
:wacko: 
B-) 
:heart: 
:-) 
:whistle: 
:grnstr: 
:gaah: 
:rose: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:laf: 
:unsure: 
;-) 
:Heart1: 
:devil: 
:stars: 
:spchls: 
:kiss: 
:hmm: 
:lol2: