قاطی پاتی

سلااااااااااام به همگی :rose:   :rose:  

خوبید خوشید سلامتید؟؟ :rose:  

طبق معمول اخر هفته بود و من هم یه چند روزی کلا نبودم :laf:  

این چند مدتی که برام باقی مونده دارم به خوبی میگذرونم و اکثرا در حال مسافرت و تفریح و این چیزا هستم که توی دلم نمونه :lol:  

این هفته هم جای شما خالی رفته بودم خونه ی بـی بی ( مادربزرگم) و خلاصه خیلییییییییییی خوش گذشت :yahoo:  

بیاید ادامه مطلب :good:  

[read more=”… نمایش ادامه” less=”بستن ادامه”]

مسافرت:

دوشنبه ساعتای 1 بود که سوار اتوبوس شدیم و 3ساعت توی راه بودیم تا بریم یه شهر کوچولوی مادریم و خونه ی بی بی ـم :laf:   به کسی هم خبرنداده بودیم که من و مامانم داریم میام که همه سورپرایز بشن :lol2:  

بی بی ـم رو خیلللللللللللللیییییییی دوسش میدارم خیلی خوبه :lol2:

ماشالاه 1000 ماشاله گوش شیطون کر، بی بی ـم حدود 90سال داره ماشالااااااااااااااااااااا خدا عمر بیشتری بهش بده همیشه برا خونوادمون بمونه که مرکز اصلی جمع شدن خانواده و فک و فامیله :kiss:   :Heart1:   :Heart1:   :Heart1:   :Heart1:   :heart2:  

حدود 20سال پیش بخاطر یه سکته ، دست راستش کامل بی حس شده و نمیتونه دیگه ازش استفاده کنه :rain:   اما خب خدا رو100مرتبه شکر خیلی خوشحال و خوش صحبت و مهربونه و شاده :kiss:   :grnstr:  

خلاصه، من و مامانم فکر میکردیم فقط خود بی بی ـم خونه باشه و خاله ی بزرگم که بیشتر وقتا میاد پیشش که کارای سنگینشو براش انجام بده :lol2:  

تا رسیدیم و زنگ خونه رو زدیم و در رو باز کردن هوووووووووووووووووووووو دیدیم یه قبیله نسشته توی حیاط :lol:  

به جز خاله ی بزرگم، 3تا از خاله های دیگم هم بودن + یه پسر خاله ام+ عروس یکی از خاله ها و پسرش که 1هفته بود از کانادا برگشته بودن بعد از چند سال ( پسرخاله ام رفته بود تهران واسه پست دکتراش و تز و از این چیزا خاک تو گورش :spchls:   صبر نکرد بیایم ببینیمش :spchls:   ) بعد دیگه داییم . زن داییم و 2تا دختر داییم هام بودن اقا هم ما سورپرایز شدیم خفن هم اونا :lol:  

نوه ی خاله ام که گفتم از از کانادا (اُتاوا) اومده بود اسمش امیرحسینه تازه فکر کنم 2سالش شده باشه و یکم حرف میزنه اونم فقط انگلیسی :spchls:   اصا خیلی تو روحیاتم تاثیر گذاشت :lol:  

جاتون خالی ما که یکم بغل بی بی ـم نشستیم  و بی بی ـم در این حالت >> داشت برام مثل همیشه قصه های قدیمی تعریف میکرد صداشو هم رکورد کردم داشته باشمش حدودا 1ساعتی شد :heart2: :grnstr:   ( خو چیه؟ قصه دوس میدارم مخصوصا بی بی ـم برام میگه :hmm:   بی بی ـم همیشه تا یادم می اومد میگفت : امید عاقلترین پسر توی خانوادست :grnstr: :heart: )

همیشه یواشکی بهم شیرینی شکلات میداد :lol:  

خلاصه بعد از یه ساعت قصه و هیجانات و ذوق مرگیات ، من و پسر خاله ام جیم شدیم رفتیم خونه ی خاله ام :laf:  

من و فردین ( پسرخاله ام) خیلی با هم سازگاریم ;-)   جاتون خالی دو شب خونشون بودم و هر شب بساطی داشتیما

کلی تو سر و کله ی هم زدیم و خندیدیم تا شب شد بعد هم تلسکوپ رو دونفری برداشتیم بردیم روی پشت بوم نصب کردیم و خلاصههههههههههه حدود 3-4ساعت داشتیم رصد میکردیم :lol2:   یه نیم ساعت ماه و ستارگان و کواکب و این چیزا رو رصد کردیم و بقیه 3ساعت و خورده ای رو هم که اَندر احوالاتِ کوچه و موچه و خیابون و مردم و خلاصه هرچی جلو چشممون می اومد :lol:   یه دختره داشت ساعت 11 شب توی کوچه با دوستش داشتن به یکی که توی گوشیش Save کرده بود “عشقم” اس ام اس میداد از متن معلوم بود باهاش قهر کرده و دختره داشت میگفت برگرد :spchls:   :spchls:   :lol:   :lol:  

شب دوم هم همین بساط بود و اخر شب هم نشستیم به فیلم دیدن :whistle:  

خب خالی خالی هم که نمیشه فیلم دید نصف شبی تخمه ی افتابگردون گیرمون نیومد ما هم حمله کردیم بر هندوااااااااااانه ها :lol: یه هندونه 8 کیلویی رو نوش جان نمودیم :lol:

کل هندونه رو تقسیم بندی کردیم  جوری که هر 2کیلوش توی فریزر جا بشه و یه نیم ساعت توی فریزر گذاشتیم تا تقریبا یخ بزنه و بعد هی اوردیم خوردیم :lol:   اینم عکس سری اول هندونه ـه :lol: :

خلاصه اونشب کلی حال داد :yahoo:   دیگه صبح قرار شد من برم بلیط بخرم و یه گشتی توی خیابون بزنم

تا اماده شدم و رفتم توی حیاط یهو یادم اومد توی حیاط، درخت ازگیل دارم :lol:   یه نیم ساعتی هم اونجا مشغول شدیم به خوردن و خلاصه با شکمی پر، راهی خیابون شدیم :lol:  

                                            

 

رفتم بلیطمو گرفتم و توی راه برگشت یکی از دوستای 10سال پیشمو دیدم :grnstr:   اینقدر خوشال شدمممممممممممممممم که نگو

با میلاد کلیییییییییییی رفتیم گشت و  گذار و رفتیم سمت خونه ی قدیمیمون که توش بودیم وااااااااااای چقدر تغیر کرده بود اون سمت ها :wow:  

هرچی باغ بود رو خراب کرده بودن و ساختمون ساخته بودن :rain:  

یادش بخیر اونموقع شاید باورتون نشه اما حدود 30تا دختر و پسر 10تا 15ساله بودیم همه دوچرخه داشتیم و میریختیم توی این باغا و میوه میخوردیم و کلی بازی و اذیت و خنده :lol: بهترین دوران زندگیم که به درازا کشید همین زمانا بود. اخی چقدر خاطره شیرین دارم از اون روزا

چقدر صاحب باغا افتادن دنبالمون

چقدر دختر پسرای کوچه ی ما با هم خوب بودن و تابستونا تیم های دختر و پسر میشدیم و با هم مسابقه فوتبال میدادم و با اختلاف 30-40تا گل میبردیم :lol:  

چقدر با پسرای کوچه های دیگه دعوا کردیم و نمیزاشتیم بیان توی کوچه ی ما :spchls:   ( اخه تنها کوچه ی ما بود که همه با هم خیلیییی خوب بودیم و بازی میکردیم و کوچه های دیگه همیشه سوت و کور بود :lol:   )

شاید یه بار ، بشینم و خاطره هامو بنویسم :mail:  

به جز میلاد به چندتا از دوستای دیگم هم سر زدم

میلاد و بقیه ای که دیدمشون همه زن گرفته بودن :spchls:   چندتا از دخترایی هم که میشناختم رو دیدیم و اونا هم مزدوج شده بودن حتی اونی که الان 18سالش شده بود :spchls:  

فقط من موندم انگار :spchls:   منم قصدِ دُم به تله دادن رو ندارم :lol:  

دوتا از دوستام هم فهمیدم که فوت کردن :rain:   یکیشون (ایمان) بخاطر اینکه چندسال دختری رو میخواسته بود و بهش ندادن و دختره رو داده بوده به یکی دیگه، توی مغازه خودشو حلق آویز کرده :rain:  

اون یکی از دوستام هم توی باغ (محمدصادق) :rain:   اما میگفتن احتمال قتلش هست و هنوز داره بررسی میشه :rain:   :rain:   خیلیییییییییییی غم انگیزههههههه

هنوز صورتشونو صداشونو کارایی که با هم کردیم جلوی چشممه مخصوصا ایمان  که با هم خیلی خرابکاری ها کردیم :rain:  

خدا از گناهشون بگذره و ببخشتشون :rain:   :cry:  

اینم از مسافرت رفتنِ ما

:stars:   :stars:   :stars:   :stars:   :stars:   :stars:   :stars:   :stars:   :stars:   :stars:   :stars:   :stars:   :stars:   :stars:   :stars:   :stars:  

 

افسوس:

 

بهم گفتن چرا اینقدر از غم و غصه حرف میزنم

توی یه جمع همیشه ،شادم

همه فکر میکنن بی غم ترین ادم و بیخیالترین ادم دنیام :lol:  

اما خب نه اینطوری نیست :)

هروقت دلم میگیره کسی نیست که بتونم باهاش راحت صبحت کنم

میدونید که لازمه بعضی وقتا باشه که حتی الکی هم که شده تو رو دلداری بده :)

دلم که بگیره، حرفامو مینویسم

نمیشه که همیشه توی خودم نگه دارم

همین که بدونم یه روزی خونده میشه مثل الانِ تو که تا اینجا رو خوندی، باعث میشه یکم خوشال بشم

حسِ خوبی بهم میده

 

ببخشید ادامه ی پست کنسل شد

الان ساعت 1:24

دفعه سومه که امروز خون دماغ میشم :laf: من دیگه برم

روزتون خوش

 

[/read]

Submit a Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *

:lol: 
:heart2: 
:rain: 
:wow: 
:swr: 
:rose2: 
:bye: 
:scratch: 
:good: 
:yahoo: 
:negative: 
:wacko: 
B-) 
:heart: 
:-) 
:whistle: 
:grnstr: 
:gaah: 
:rose: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:laf: 
:unsure: 
;-) 
:Heart1: 
:devil: 
:stars: 
:spchls: 
:kiss: 
:hmm: 
:lol2: