شبِ بی انتها

اپدیت 2:

امشب هم باز از اون شباست که دلم نمیخواد کسی کنارم باشه جز خودش….

“خودش” کیه؟؟ اره این پستم یه مخاطب خاص داره

این پست هم از اونهاییه که باید این جمله رو بنویسم : “اگر دوست ندارید ، ادامه رو نخونید”

البته در ادامه ، چند تا متن قشنگ هم قرار میدم…

[read more=”…ادامه” less=”Read less”]

امشب کلی دلم گرفته ، توی دلم یه عالمه حرف مونده

داغ دلم امشب دوباره تازه شده ، دلم تنگ شده ، وجود کسی رو میخواد که نیستش…

تا همین 10 دقیقه پیش با یکی از فامیلامون که بی نهایت دوستش دارم و با هم بی نهایت صمیمی بودیم و هستیم و خواهیم بود و از بچگی با هم بودیم و بزرگ شدیم داشتم حرف میزدم اون هم از ساعت 3 بعد از ظهر تا همین 10دقیقه ربع ساعت پیش یعنی ساعت 11:30 ، چقدر خوب بود برام این همه حرف زدن اما هنوزم دلم میخواد صحبت کنم

میدونی چیه؟ دلم میخواست که مخاطب خاصِ این پست کنارم می بود اونوقت دیگه حرفی برای زدن نبود

اره من یه مرد هستم اما اگر اون اینجا بود دلم میخواست براش بچه بشم و سرمو بزارم روی پاهاش، دستشو بزارم روی سَرم ..

چشمامو می بستم و ازش خواهش میکردم که اون برام حرف بزنه 

کی گفته مرد گریه نمیکنه؟؟ غلط کرده

من دوست دارم همینطوری که چشمام بسته هستن اروم و بی صدا اشک بریزم شاید دستش رو روی به بهونه ی پاک کردن اشکام، بتونم روی صورتم حس کنم…

خودش میدونه که وقتی سرم رو روی پاهاش میزارم توی دلم یه غم بزرگه و دلم گیره میخواد واسه همین، هیچوقت درخواستمو رد نمیکنه و با کمال میل قبول میکنه

چون میدونه بعدش بیشتر عاشقش میشم

چون میدونه بعدش میشم همون آدمِ شوخ و سر خوش و شیطون و خرابکار قبلی که عاشقشه…

همونی که همیشه گوش برای شنیدن همه ی حرفاشو داره حتی بیخودترینها رو و خودم هستم که ازش میخواد که برام تعریف کنه…

کاش تو هم تنها نبودی  و معشوقه ی خودت رو کنارت داشتی…

دوست دارم… شیطنت هایی که فقط و فقط مختصِ خود ماهاست و برای دیگران خیلی بی مزه و مسخره به نظر میرسه…

چقدر من و تو به هم شبیه هستیم…

خودمون، غمِ خودمونو میخوریم…

خودمون مرحم خودمونیم…

 خودمون اشک خودمونو پاک میکنم…

دلم تنگ شده حتی واسه دعواهای الکی…

دلم تنگ شده حتی واسه غرغر کردن ها…

دلم تنگ شده واسه تا دیروقت نیمه خواب و بیدار بودنا…

دلم تنگ شده واسه خیال بافی ها…

کاش میشد توی بعضی لحظه ها ، موند

تا حالا نشستی که ببینی واسه خودت چی کم گذاشتی؟

شده بشینی و به آینده ای که در پیش داری فکر کنی و آخرِ همه چیز منهی بشه به هیچی؟؟؟ به جایی برسه که اینده ای برای خودت نبینی و از همه ی دنیا زده شده باشی؟؟

وقتی دیدی توی یه جمع نشستی و دلت نمیخواد با بقیه صحبت کنی…

وقتی فکرت یه جای دیگه هست..

وقتی الکی میخندی و برای تایید فقط سرتو تکون میدی و نهایت جمله ای که استفاده میکنی حتی به 4 کلمه هم نمیرسه…

اون موقع هست که پا وری پله ی الانِ من گذاشتی

اونموقع هست که آینده ای رو واسه خودت نمیبینی

اونوقته که هر شب تا صبح با خودت کلی صحبت میکنی و به خودت قول که آینده ای میسازی که تو میخوای.. آینده که همه حسرتشو بخورن…

اره اینا همش واسه گول زدنه خودته… واسه اینکه حداقل بازم امشب رو بخوابی…

اما بازم میدونی که فردا زیر قولت میزنی…

از خواب بیدار میشی و بازمم توی فکری..

آینده ای بسازم برای کی؟؟  برای چی؟؟ آینده که کسی رو توش نداری اصلا چرا باید وجود داشته باشه؟

صبح توی تختت با هجوم افکارِ دیشبت رو برو میشی و به خلسه فرو میری

ذهنت بدجور خراب و نا به هجار شده

نمیتونی کنترلش کنی

همینطور فکر پشتِ فکره که وارد ذهنت میشه

به هر جون کندنی باشه از جات بلند میشی

خب… بالاخره روزت رو شروع کردی…

فرق امروز و دیروز چیه؟؟ هیچــــــــــــــی جز اینکه یک روزِ دیگه ازش فاصله پیدا کردی

واسه من و تویی که هدفی نداریم، صبح فقط شروع یه سردرگمی تازه و تکراریه

فقط سعی میکنیی خودتو مشغول نگه داری تا باز هم یه روز دیگه مثل روز های قبل ، سپری بشه

با گوشیت وَر میری و حوصله ات رو سرمیبره… میدونی کسی هم قرار نیست حتی اتفاقی بهت زنگ بزنه…شماره های ناشناسی رو که قبلا به ندرت جواب میدادی، حالا بلافاصله جواب میدی شاید…  با لپتاپت کار میکنی.. فیلم میبینی… هر ساعت سراغی از یخچال میگیری..

اَه پس کی این روزِ لعنتی تموم میشه؟؟؟ تا کِی به تماشای دونفره های بیرون از پنجره بشینم تا شاید تصادفی ، تو رو ببینم؟

من، شبِ تنهایی خودم رو ترجیح میدم چون رویای من، دنیای منه

روزها، به خیال پردازی های تو میخندن اما شب فقط خودت هستی و رویاهات

دنیا رو وِل کن…. رویای خودتو بساز…

بیخیال…

امشب بد دلم گرفته و کاش بودی…

 

:stars: :stars:   :stars:   :stars:   :stars:   :stars:   :stars:   :stars:   :stars:   :stars:  

خوشحالم که ساعت ها رو جلو کشیده اند…

حالا یک ساعت کمتر از همیشه نیستی…

****************************

 آزارم میدهد…

وقتی دردِ درونم را میدانم…

ولی راهی جز صبر ندارم…

****************************

تو تنهایی ات را شعر میکنی…

او دود!!!

دیگری سکوت…

اما…

من رو برمیگردانم و با استین پیراهنم

چشم هایم را پاک میکنم…!

****************************

همیشه اتاق من، سردتر از فضای خانه بود

رنگین ولی تاریکتر

شلوغ اما ارام

غرق شده در تیرگی سکوت و عمق سرما

همیشه اتاقِ من، قبرستانِ این خانه بود

****************************

پائیر که آمد و رفت و زمستان شد..

دلت میآید ، بهار بدون تو بیاید؟؟

****************************

سال ، بی تو تحویل نشد…

تحمیل شد…

****************************

پسری که درد داشت…

خیلی حرف داشت…

ولی یه صدا از درون میگفت:

مرد باش…

****************************

هرکس

     به سهم خود، چیزی از دنیا بر میدارد..

من

از

دنیا

“دست”

برداشتم…

****************************

خدایا…

بار کن دیگه نمیخوام چیزی درست بشه…

تو رو جون هرکی دوست داری فقط از این خراب تر نشه.. باشه؟؟؟

****************************

اصلا از مرگ نمیترسم

اما توی یه چیز موندم…

بعضیا با چه رویی میخوان بیان سرِ خاکم؟؟؟

****************************

[/read]

 

 

Submit a Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *

:lol: 
:heart2: 
:rain: 
:wow: 
:swr: 
:rose2: 
:bye: 
:scratch: 
:good: 
:yahoo: 
:negative: 
:wacko: 
B-) 
:heart: 
:-) 
:whistle: 
:grnstr: 
:gaah: 
:rose: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:laf: 
:unsure: 
;-) 
:Heart1: 
:devil: 
:stars: 
:spchls: 
:kiss: 
:hmm: 
:lol2: